• امروز : یکشنبه - ۱۷ آبان - ۱۴۰۵
  • برابر با : 28 - جماد أول - 1448
  • برابر با : Sunday - 8 November - 2026

گفتگو با خانواده سردار درستی

  • کد خبر : 185622
  • ۰۶ آبان ۱۳۹۳ - ۰:۰۰

همسر شهید سردار درستی می گوید:همسرم شهادتش را زمان رقتن به سفر حج در خواب دیده بود ولی ما ازاین خواب خبر نداشتیم، تا اینکه بعد از شهادتش دوست سردار این خواب را برایمان تعریف کرد. به گزارش اروم نیوز,شهدایی که به تازگی پرپر شده اند و قلب نازنینشان به خاطر تپیدن قلب مردم از […]

همسر شهید سردار درستی می گوید:همسرم شهادتش را زمان رقتن به سفر حج در خواب دیده بود ولی ما ازاین خواب خبر نداشتیم، تا اینکه بعد از شهادتش دوست سردار این خواب را برایمان تعریف کرد.

به گزارش اروم نیوز,
شهدایی که به تازگی پرپر شده اند و قلب نازنینشان به خاطر تپیدن قلب مردم از کار افتاده است،اکنون آوازه خاص و عام گشته اند و مبارزه تن به تن آنها با حزب پژاک از یاد و خاطر کسی بیرون نمی رود، حاج محمد حنفیه درستی یکی از شهدای وارسته است که به خاطر دفاع از میهن از خانواده اش به دور مانده بود،به پاس یاد و خاطره سردار شهید،به دیدار خوانواده این عزیز رفته و پای صخبت خوانواده اش می نشینیم تا از خاطرات شیرینی که سردار کنارشان بود برایمان تعریف نمایند.
حوریه حسن نژاد همسر سردار درستی در گقتگو با خبر نگار اروم نیوز با دکر خاطراتی از سردار درستی گفت:خواهر بزرگ سردار زن داداش بنده بود و من از طریق وی با محمد آشنا شدم بعد از مدتی محمد در مورد من با خواهرش صحبت کرده و از وی خواسته بود، تا همراه مادرش به خواستگاری من بیاید و زن داداشم این موضوع را با برادرم در میان گذاسته بود.
برادرم به علت ارادت خاصی که به سردار داشت با این خواستگاری موافقت کرد و به ایت ترتیب مراسم عروسی و ازدواج ما با مهریه ۲۰ هزار تومان و یک جلد کلام الله مجید با شور خاصی برگزار شد، و با تکیه به خداوند و سلام و صلوات بر ائمه اطهاز(ع) و دعای کمیل آغاز شد.
اول ازدواج و سه ماه دوری
دو ماه پس از شروع زندگی مشترکمان، سردار برای انجام عملیات فتح المین به شهر دزفول رفت وآن زمان تلفنی وجود نداشت تا از حال هم جویا شویم و به مدت سه ماه من از وی خبری نداشتم تا اینکه توسط برادز بزرگش که هم رزم وی بود برایم نامه فرستاد که حالش خوب است.
پس از سه ماه دوری با سری بسته به خانه برگشت و به علت مجروحیتش یک هفته استراحت کرد و بعد از بهبودی کامل دوباره به مناطق عملیاتی باز گشت، شور و هیجانی که سردار با خود به خانه می آورد هیچ گاه از ذهنم دور نمی شود، و همیشه با آمدنش خاطزات خوش از خود به جا می کذاشت.

مهمان نوازی سردار

سرذار مردی بود که از او تندی ندیده بودم، سال به سال می گذشت و چیزی برای خودش نمی خرید بارها کت و شلوار کهنه اش را به خیاط می بردم تا لباسی نو برایش بدوزد، هر وقت که می شنید مهمان داریم  در هر شرایطی خود را به خانه می رساند و دوست داشت همیشه خانه پر از مهمان باشد.

فرزندان سردار
در تولد اولین فرزندم سردار خیلی خوش حال بود و آن روز به خانه آمد و دخترش را به آغوش کشید، چون ماه ها به خانه نمی آمد؛ بزرگ شدن دخترم را احساس می کرد بعد از دو سال خداوند دختری دیگر به ما عطا فرمود و حاج آقا خوشحالیش دو چندان شد
میوه های زندگی چند ساله ما ۴ دختر و یک پسر است، پسرم علیرضا بعد از چهار دخترم به دنیا آمده است به طوری که برای همه عزیز بود یک روز علیرضا مریض شد و آن موقع سردار در پیرانشهر بود و عملیات آنقدر برایش مهم بود که برادرم را برای پرسیدن حال علیرضا می فرستاد و خودش در منطقه می ماند.
درجه سرداری
حاج آقا در سال ۷۳ درجه سرداری را گرفت، و ما از خوی به ارومیه آمدیم با گرفتن درجه سرداری مسئولیتش زیاد شده بود ولی وی همانند دژی استوار پا بر جا بود و هیچ وقت از سمتی که به دوش داشت به خودش مغرور نمی شد و همیشه فروتن بود و سربازهایش را مثل بچه هایش دوست داشت،
خواب شهدت
سردار زمانی که به مکه مشرف شده بود خواب شهدتش را دیده بود ولی ما از این خواب اطلاعی نداشتیم تا اینکه بعد از شهادتش دوست حاجی این خواب را برایمان تعریف کرد،او در خواب دیده بود از کنار امامزاده ای عبور می کند و سیدی در جلوی امامزاده نشسته و از کسانی که در صف هستند ثبت نام می کند، از سید پرسیده بود که چه ثبت نامی است؟ سید جواب داده بود: نام ۳۱۳ نفر از سربازان امام زمان(عج) را می نویسم و سردار پرسیده بود آیا اسم من هم نوشتی؟ و سید گفته بود بله..

آخرین دیدار با سردار
سردار در سال ۸۵ فرمانده تیپ ۲ لشکر ۳ نیروی مخصوص حمزه سیدالشده بود و تا آن زمان جندین در عملیات های مختلف شرکت کرده و مجروح شده بود.
سردار قبل از شهادتش به بیماری قلبی دچار شده و پزشک یک هفته استراحت مطلق به وی داده بود، صبح روز چهارشنبه بود که تلفن زنگ خورد، و حاجی بعد از آن گفتگو آماده رقتن شد اصرار زیاد کردم که به این عملیات نرود در دلم آشوبی به پا شده بود که با دفعه های فبلی فرق داشت.
ولی حاج آقا گفتند که باید بروم لباس ها و پوتین هایش را پوشید و با نگاهی متفاوت از همیشه از خانه بیرون رفت و به من گفت: من به امید تو از خانه می روم، مواطب خودت و بچه ها باش و اگر اتفاقی برایم افتاد ناراحت نباش و همیشه صبور و پا بر جا بمان و شکر گذار باش.
خبر شهادت سردار
روز جمعه عملیات پاک سازی بود، روز شنبه تلف منزل زنگ خورد و دوست حاج آقا علیرضا صفری به من زنگ زد و شماره برادر سردار را از من گرفت من کمی شک کردم و به برادر حاج آقا زنگ زدم و دیدم که صدای گریه و شیون می آید ولی او به من چیزی نگفت و من به صفری زنگ زدم .
صفری با صدای گرفته گفت: سردار به آرزوی خویش رسید و به درجه والای شهادت نائل شد، گوشی از دستم افتاد و بدنم سست شد، ولی با قدم های راسخ به دیدار حاجی رفتم، چهره اش آنقدر معصوم بود که گویی خوابیده است و در خواب به من لبخند می زند.

حرف های دختران سردار

یک روز بابا به خانه آمد و با خودش کلی مواد غذایی آورده بود، همگی تعجب کردیم بابا کنسروها را روی میز گذاشت و گفت از هر کدام که دوست دارید بخورید، بعد به ما گفت: کدام کنسرو خوشمزه بود؟ گفتیم بابا ما را سر کار گذاشته ای؟ گفت: می خواهم غذای سربازها را عوض کنم، خواستم بدانم که جوان ها کدام غذا را بیشتر دوست دارند.

رفتن به پیرانشهر

یک روز به بابا اصرار کردیم که ما را به محل خدمتش ببرد، قبل از رفتن با خودمان فکر کردیم که به مهمانسرای سپاه می رویم و برایمان کلی خدمت می کنند(البته در دنیای نوجوانی) تا رسیدیم به مهمانسرا گفت: بچه ها آستین ها را بالا بزنید تا اتاق ها را سر و سامان بدهیم، بگذارید سربازها بروند و نصف روزی استراحت کنند، چند روزی که اینجا هستید کار ثوابی بکنید و اینجا ماندنتان بی اجر و قرب نباشد.

نذر سردار

روزی آمد و گفت: می رویم به قوروق، قربانی نذر کرده ام در قوروق سیدی بود که بابا هرگز او را فراموش نمی کرد گوسفند قربانی را به آن سید دادیم و قصه نذر را پرسیدیم؟ گفت: در سیلوانا منطقه پر خطری است که همه بچه ها باید جند روزی در آن مستقر می شدند، همه سربازها هم جوان بودند به ائمه اطهار متوسل شدم و برای سلامتی شان نذر کردم و الحمدالله سلامت بازگشتند.

بابا از این جور کارها زیاد داشت، سرداری که تا زمان شهادتش مستاجر باشد دارایی اش صرف چنین کارهایی می شده است بعد از شهادتش متوجه شدیم که بی نام و نشان چه نذرها و کمک هایی می کرده است.

خاطرات آمیخته با برف

نگاه و سکوتش، خنده های گرمش، ما را چنان وابسته اش می کرد که وقتی به ماموریت می رفت جلوی پنجره می نشستیم و به رد پوتین هایش که روی برف باقی مانده بود چشم می دوختیم تا اینکه برف رد پایش را پر می کرد و ما هم مایوس می شدیم و به روی هم نگاه می کردیم و می گفتیم که دیگر بر نمی گردد، چه بسا به همین خاطر است که برای همیشه برف و خاطره بابا در ذهن ما به هم آمیخته بماند و عاقبت نیز وقتی برف می بارید از پیش ما رفت و رد پوتین هایش را برف پر کرد و دیگر برنگشت.

بابا حنیف و هم رزم هایشان در میان کولاک و سرمای زیر ۳۰ درجه چه خطری را از آن منطقه پس رانده اند، آن هم در منطقه ای که دره ها و قله های تیز و برفی اش هر نیرویی را بی پناه می کرده است، به همین خاطر دشمن آنجا را به قرارگاه تبدیل کرده و مثل عقرب به منطقه چسبیده بود، تصور می کنیم در لحظات پایانی وقتی سینه اش را سپر نیروهای زخمی اش می کرد و درد خنجر و قناسه را به جان می خرید به کدام یک از ائمه متوسل می شد؟

تقدیر و تشکر می کنیم از همسایه های خوبمان در ارومیه که وقتی مریض می شدیم با کوبیدن دیوارشان به دردمان رسیدگی می کردند و انتظار داریم تا در محل شهادت بابا و هم رزم هایش یادمان شهدایی بر پا شود تا مردم با این منطقه هم آشنا شوند.

از مسئولان انتظار داریم که یادمانی برای شهدای جهنم دره بنا نمایند تا مردم از چگونگی شهادت مظلومانه آنها آگاهی یابند.

انتهای پیام/

 

 

لینک کوتاه : https://oroumnews.ir/?p=185622

برچسب ها

ثبت دیدگاه

در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.