• امروز : دوشنبه - ۳۰ شهریور - ۱۴۰۵
  • برابر با : 9 - ربيع ثاني - 1448
  • برابر با : Monday - 21 September - 2026

گزارش اروم نیوز از زندگی نامه یک شهید دانشجو

  • کد خبر : 196047
  • ۲۷ آذر ۱۳۹۳ - ۰:۰۰

شهید نادر اکبر زاده نیک گفتار وصیتنامه نداشت، اصلا دلش می خواست هیچ اثری از او نماند، در عشق به فنای مطلق رسیده بود. به گزارش اروم نیوز، آنچه پیشرو دارید زندگی نامه شهید دانشجو نادر اکبر زاده نیک گفتار است که در کتاب از دانشگاه تا جبهه منتشر شده است. نام: نادرنام خانوادگی: اکبرزادهنام پدر : […]

شهید نادر اکبر زاده نیک گفتار وصیتنامه نداشت، اصلا دلش می خواست هیچ اثری از او نماند، در عشق به فنای مطلق رسیده بود.

به گزارش اروم نیوز، آنچه پیشرو دارید زندگی نامه شهید دانشجو نادر اکبر زاده نیک گفتار است که در کتاب از دانشگاه تا جبهه منتشر شده است.

نام: نادر
نام خانوادگی: اکبرزاده
نام پدر : اصغر
تاریخ تولد: ۲۲ بهمن سال ۱۳۴۱
محل تولد: ارومیه
نام دانشگاه : تربیت معلم شهید باهنر تهران
رشته تحصیلی: امور تربیتی و پرورشی
تاریخ اعزام به جبهه: ۱۳۶۱/۳/۴
تاریخ شهادت: ۱۲ مهرماه ۱۳۶۱
محل شهادت: سومار
عملیات:مسلم ابن عقیل
مسئولیت در جبهه: آرپی جی زن
مدت حضور در جبهه: ۳ ماه
پست سازمانی در هنگام خدمت: دانشجو

یادنامه

شاهدان همیشه تاریخ و مهاجران الی‌الله و مجاهدان اسلام و زاهدان‌شب و شیران‌روز،‌ همواره در انتخاب مسیر حرکت اجتماعی خود با همه وجودشان به سوی نور شتافته‌اند و در انتها به حق پیوسته اند. شهید شاهد، نادر اکبرزاده نیز از سیره‌ی همین انسان‌های برگزیده بود که به مصداق آیه‌ شریفه مطلع به عهدشان وفا کرد و به لقاءا.. رسید.

آغاز رویش
در ۲۲ بهمن سال ۱۳۴۲ در خانواده‌ای متدین و باتقوا در شهر ارومیه چشم به جهان گشود. پدر ‌نانش‌حلال بود و مادر‌ دامانش‌پاک و هر دو به تربیت اولاد اهمیت بسیار می‌دادند. مادر و خواهرهایش با آنکه اوضاع جامعه بسیار نابسامان بود و فساد بی‌داد می‌کرد، محجبه بودند و مومنه.

بستر‌خانواده برای تربیت اولاد شایسته و صالح آماده بود و باور نادر و خانواده‌اش نیز آن بود که نادر نیز از همان سربازان در گهواره حضرت روح‌الله رحمت‌الله علیه است که برای روزهای سخت‌انقلاب و جهاد به دنیا آمده است.

تربیت صحیح
مادر، زنی‌مومنه و در عین حال ساده دل و باصفا بود. پدر هم بسیار بافرهنگ و اهل فکر و اندیشه بود. بسیار به تربیت اولادش اهمیت می‌داد. آنقدر که حتی جزئیات امور تربیت بچه‌ها برایش مهم بود، هیچ چیز دیگری آن همه مهم نبود. خیلی با سختی بچه‌ها را از فساد‌حاکم در جامعه حفظ می‌کرد و حتی لحظه‌ای از آنها غافل نمی‌شد. می‌گفت: «من این بچه‌ها را توی پَرکُتم حفظ می‌کنم که سالم بمانند، مانند: مادری که نوزادش را در آغوشش حفظ می‌کند. اینگونه هم بود که فرزندانش یکی از یکی صالح‌تر و مومن‌تر شد و زمین تا آسمان با جوانهای همسن و سالشان فرق داشتند.

بسیار مهربان
می‌گویند نادر از همان دوران کودکی جنب و جوش زیادی داشت و بچه‌ی فعال و بانشاطی بود.

در عین حال بسیار هم دلسوز و مهربان بود و خیلی خون‌گرم و زود‌جوش. با همه اعم از خانواده‌ی خودش و پدر و مادر و برادران و خواهرانش تا همسایه‌ها و بچه‌های هم‌سن و سال خودش بسیار مهربان بود و اگر کسی از او چیزی می‌خواست نه نمی‌گفت و هر‌کاری از دستش برمی‌آمد برای طرف مقابل می‌کرد.

اینکه ارزش ندارد
پدر همیشه نگران فرزندانش بود. مخصوصاً برای نادر که به خاطر تربیت‌خوب و صحیح‌اش نسبت به مسائل‌ مذهبی حساسیت به خصوصی داشت، همیشه نگران بود.
پدر می‌گفت: «مواظب خودت باش و سر هر چیزی بحث نکن، نادر ناراحت می‌شد» و می‌گفت: «نماز صبح و شب‌مان را می‌خوانیم؛ ولی نماز‌ظهرمان را به سختی می‌توانیم در اول وقتش بخوانیم.

چون ظهر موقع نماز در مدرسه بود و اجازه نمی‌دادند نماز خوانده شود، می‌گفت: اینکه ارزشی ندارد. به هزار راه می‌زنیم برویم برای نماز اما نمی‌شود. نماز خانه هست اما اجازه نماز خواندن نمی‌دهند!

زیر نور چراغ برق
پس از گذراندن دوران ابتدائی و راهنمایی، وارد دبیرستان گردید. از همان کودکی بسیار باملاحظه و اهل گذشت و صبر بود. بسیاری از شب‌ها که شرایط به گونه‌ای بود که نمی‌توانست در خانه درس بخواند، می رفت کنار تیر چراغ برق کوچه و زیر نور و روشنایی آن درس می‌خواند و با همین سختی درسش هم همیشه خوب بود.

اهل بهانه‌گیری و از زیر کار در رفتن نبود. بلافاصله خودش را با سختی ها وفق می داد و سختی ها را به جان می خرید.

کمربند مشکی
پدر به ورزش بچه‌ها خیلی اهمیت می‌داد. با بچه ها ورزش می‌کرد.

خیلی وقت‌ها هم چهار پسرش را برای تماشای مسابقه فوتبال می‌برد تبریز. اینگونه بود که نادر هم به ورزش علاقه خاصی پیدا کرده بود و هم والیبال بازی می‌کرد و هم تکواندو کار می‌کرد. بعدها در تکواندو حتی کمربند‌مشکی هم گرفته بود اما با شروع جنگ، ورزش را رها کرده و به جبهه رفته بود.

با تمام وجود
بعد از آشنایی با نهضت عظیم امام روح الله دیگر حتی یک لحظه بیکار نبود و تمام اوقاتش صرف انقلاب می‌شد. او که در یک خانواده مذهبی سیاسی بزرگ شده بود، بلافاصله جذب انقلاب اسلامی گردید و با یک تشکل دانش آموزی، فعالانه با رژیم منحط پهلوی به مبارزه پرداخت و چندین بار به طور معجزه آسا از محاصره‌ مأمورین رژیم نجات یافته بود.

اکبر شب‌ها تا صبح اعلامیه پخش می‌کرد و روزها تا شب دوباره فعالیت داشت. اگر تظاهراتی بود می‌رفت و شرکت می‌کرد و اگر هم نبود به فقرا و محرومین رسیدگی می‌کرد. صبح‌ها می‌آمد سراغ مادر و می‌گفت: مادر، روغن داری؟ برنج داری؟ شکر داری؟ چای داری؟… از مادر می‌گرفت و برای محرومان و بی بضاعت‌ها می برد، با آنکه خودشان هم زیاد مرفه نبودند و زندگی متوسطی داشتند ولی هرچه از دستش برمی‌آمد برای فقرا و محرومین انجام می‌داد.

ارادت عجیب
به تبع پدر و مادر، بچه‌ها هم احترام خاصی برای ماه محرم قائل بودند، نادر هم علاقه‌ی بسیار زیادی به سیدالشهدا و مخصوصاً به قمر منیر هاشمی ابوالفضل‌العباس (ع) داشت. ماه محرم که می‌شد حزن و اندوهی چهره‌ی نادر را در بر می‌گرفت.

در مراسم های سینه و زنجیرزنی شرکت می‌کرد و در عزاداری برای سیدالشهدا علاقه و ارادت و اخلاص عجیبی داشت.

اهل تبرّی
سال سوم دبیرستان او مصادف با اوج‌گیری نهضت اسلامی به رهبری قائد اعظم (ره) بود. پدر همیشه نگرانش بود و از اینکه نادر دنبال فعالیت‌های سیاسی و انقلابی برود او را بیشتر نگران می‌کرد.

بعضی وقت‌ها از هول و از ترس از دست دادن نادر به او می گفت: فلان همسن و سال تو را امروز در صف سینما دیدم یا در فلان جا که نادر را ترغیب کند دنبال فعالیت‌های انقلابی نرود و جانش در خطر نباشد.

اما نادر که با فکر و اندیشه محکم و قاطع راهش را انتخاب کرده بود می‌گفت: «‌آقا جان! شما اینها را نگو. گفتن اینها در شأن و برازنده شما نیست!. امام حسین (ع) با هفتاد و دو نفر قیام کرد و برای همیشه تاریخ پیروز شد اما فلان پست فطرت برای همیشه مخلد در آتش است. خدا لعنش کند.»

هم مودبانه و آرام، بی‌آنکه بی‌ادبی کرده و حرمت پدر را بشکند، حرفش را می‌زد و هم حتی ابا داشت که نام غاصبان حق اهل بیت را بیاورد. حتی از بردن و گفتن نام‌شان هم کراهت داشت.

اهل فکر
نادر خیلی اهل مطالعه و اندیشه و فکر و تدبر بود، با دوستانش بیشتر اوقات می رفت کوه، آن بالا که می‌رسید خلوتگاه خوبی بود برای اندیشیدن، اگر چیزی را قبول نمی‌کرد روی آن خوب فکر کرده بود و اگر چیزی را رد می‌کرد باز روی آن فکر کرده بود برای همین انقلاب اسلامی و حضرت امام (ره) را هم با فکر و تعمق و تدبر انتخاب کرده بود و برای همین مردانه بر سر باورش می‌ایستاد.

با آنکه آن روزها مکاتب غربی و ایسم‌های گوناگون با ظواهر فریبنده بعضی جوان‌ها را فریب می‌داد و زندگی و آخرتشان را تباه می‌کرد، نادر با همان قدرت فکر و اندیشه‌اش امام و انقلاب را انتخاب کرد و تا آخرین نفس بر سر این انتخاب ایستاد.

همیشه متبسم
نادر خُلق محمدی داشت. بسیار مهربان و آرام و صبور، طوری که هرگز کسی او را عصبانی ندید، حتی در خانه و میان خواهر و برادرهایش هم از همه آرامتر و صبورتر بود، در همه حالی او را متبسم می دیدی، با کسی تندی نمی کرد.

مقید به مستحبات
می‌گویند نه تنها در انجام واجبات ساعی و کوشا بود و واجبی از او فوت نمی‌شد بلکه در انجام مستحبات هم خیلی دقیق و مقید بود. آن موقع که حتی عمل به واجبات نه تنها جایگاهی نداشت بلکه عاملین به واجبات و فرائض مورد تمسخر نیز قرار می‌گرفتند، او اصلاً اهمیتی به جوِ حاکم و فساد رایج نمی‌داد و عامل به واجبات و مقید به مستحبات بود.

به عنوان مثال با آنکه آن موقع حمام نداشتند ولی از مادر می‌خواست برایش آب گرم کند تا غسل‌های مستحبی را به جا بیاورد. در خواندن نمازها و دیگر مستحبات هم همین اندازه مقید و دقیق بود.

در خدمت انقلاب
انقلاب که پیروز شد تمام وقتش را برای انقلاب صرف می‌کرد. در بیشتر جلسات کمیته شرکت می‌نمود. امام که دستور تشکیل جهاد سازندگی را صادر فرمودند، نادر هم با خواهرهایش و چند نفر دیگر از بچه های انقلابی می‌رفتند کمک کشاورزها. که در میان آنها شهدای بزرگوار حقانی و نادر‌علیزاده هم بودند. مردها کارهای سخت‌تر را انجام می‌دادند و خانم‌ها کارهای آسان‌تر را.

یعنی هر کجا که نیرو لازم بود نادر هم بود. محال بود لحظه ای او را بی‌کار ببینی و یا حتی بتوانی در خانه پیدایش کنی. تمام وقتش را صرف انقلاب کرده بود.

شهید می‌آورند
هرموقع که شهیدی را برای تشییع و خاکسپاری می‌آوردند می‌آمد دنبال مادر و او را سوار موتور می‌کرد و با خودش می‌بُرد برای تشییع جنازه. اصرار داشت مادر را هم همیشه با خودش ببرد. انگار می‌خواست مادر را برای فهم بزرگی آماده کند. وقتی می‌رفت داخل مسجد به مادر می گفت: من می رم مسجد بعد مراسم بیا کنار موتور بایست تا ببرم برسانمت!

هر روز به بهانه ای می‌آمد دنبال مادر. یک روز می‌گفت شهید می‌آورند. یک روز می‌گفت سوم شهید است. یک روز می‌گفت هفتم شهید است. یک روز می‌گفت چهلم شهید است و اینگونه مادر را هم مانند خودش عاشق آرمان عاشورایی شهادت می‌کرد. تمام این کارهایش حاکی از علاقه و اشتیاق زیاد او به شهادت بود…

از اهالی‌کمیل
با دعاهای رسیده از اهل‌بیت انس عجیبی داشت و در این بین با دعای کمیل انس بیشتری داشت. تمام پنج شنبه‌ها به دعای کمیل می‌رفت. بعضی وقت‌ها هم می‌آمد دنبال خواهرهایش و آنها را هم با خودش برای دعای کمیل می برد…

دانشگاه
همزمان با تمام فعالیت‌هایی که داشت از درس هم نمی‌زد و درسش را هم می‌خواند. دیپلم که گرفت همان سال اول در دانشگاه تربیت معلم تهران پذیرفته شد. که آن هم مصادف با همان ایام تسخیر لانه جاسوسی بود. به تهران که رفت با دانشجویان پیرو خط امام دوست شد و زندگی اش مسیر دیگری پیدا کرد…

ناصر
برادر بزرگش، همان که مسبب آشنایی خانواده با مکتب امام‌(ره) بود در همان روزهای اول به جبهه رفته و در عملیات شکست حصر آبادان، ۷۰ درصد جانباز شده و تقریباً تمام اعضا و جوارحش دچار مجروحیت و آسیب دیدگی شده بود. تمام مدتی که ناصر بستری بود همه کارهایش با نادر بود. صادقانه و خالصانه به او رسیدگی می‌کرد بدون آنکه کوچکترین شکایتی بکند. از ناحیه گوش و سر و …

گوشش را که کلاً توپ برده بود و مغزش را هم دو بار باز کردند ولی نتوانستند کاری کنند و او همان دردها را حتی تا الان تحمل کرده و دارد می کند…

عاشق مخلص
همان موقع که در تهران مشغول تحصیل بود تمام وقتش را صرف رسیدگی به مجروحین جنگی می‌کرد، مدام با خانه تماس می‌گرفت و می‌خواست برایش پول بفرستند و می‌گفتند بچه‌ها اینجا نیاز دارند. خانواده‌اش هم مضایقه نمی‌کردند و برایش می‌فرستادند.

بعد از شهادتش دوستانش تعریف می‌کردند که همه آن پول‌ها را برای رسیدگی به مجروحین جنگی می‌خواست و اصلاً هم توجهی به خودش نداشت. تمام هم و غمش مجروحین جنگی بود.

پیشنماز
ماهی یک بار می آمد ارومیه. وقتی می آمد رفقایش می‌آمدند و تمام مدت بودنش در ارومیه نمازهایشان به جماعت بود و نادر هم پیشنمازشان می‌شد. با هم نماز می‌خواندند. دعا می‌خواندند. خلوت می‌کردند و می‌گریستند. همه در اتاقی جمع می‌شدند. در را می‌بستند و دعای کمیل می‌خواندند. چنان گریه‌ای می‌کردند که انگار عزیزی را از دست داده باشند.

حتی یک لحظه!
حتی یک لحظه اش به بطالت نمی گذشت، وقتی به ارومیه می‌آمد یا با رفقایش (همان دوستان صمیمی‌اش که پیش از انقلاب با آنها برای پخش اعلامیه می‌رفتند و دوره‌های فشرده تیراندازی داشتند) نماز و دعا و عبادت می‌کردند و یا در جلسات کمیته شرکت می‌کرد یا برای کمک به بچه های جهاد به روستاها می‌رفت و یا به نقده و پیرانشهر که آن روزها اوضاع خوبی نداشتند و ضد انقلاب در آنجا تبلیغات روانی علیه انقلاب و امام می‌کرد.

عاشق خمینی
با شناخت و معرفت و فکر به مکتب امام (ره) رسیده بود، همین معرفت روز به روز محبت او را نیز به امام افزوده بود، عاشقانه گوش به فرمان امام بود و بسیار به حضرت امام(ره) ارادت داشت. وقتی می‌خواست از امام صحبت کند رنگ چهره‌اش برافروخته می‌شد و نفس‌هایش به شماره می‌افتاد و می‌گفت: « خدا این مرد را برای نجات ما فرستاد.

این مرد الهی است. مگر یادتان رفته که در همین خیابان فلان، قبل از انقلاب مثل خروس جنگی به هم می‌پریدند و اوباش و اشرار کوچه‌ها را غرق می‌کردند و ناموس مردم امنیت نداشت؟ این مرد، الهی است. خدا برای نجات ما و هدایت ما ایشان را فرستاد.»

از دانشگاه تا جبهه
هنوز یک سال بیشتر از رفتنش به دانشگاه تربیت معلم تهران نمی‌گذشت که آمد جبهه و گفت: من می‌خواهم بروم جبهه. آن موقع هم تمام خانواده درگیر جانبازی و مجروحیت برادرش ناصر بودند. چون مجروحیت ناصر شدید بود و درد زیادی را تحمل می‌کرد.
پدر گفت برادرت رفته. جانباز هم شده.

شما دیگر بمان و درست را بخوان، نادر قبول نکرد و گفت: نه! ما تصمیم خودمان را گرفته‌ایم و می خواهیم با دانشجویان پیرو خط امام به جبهه برویم.آن هم کرمانشاه؛ طرفای سومار!
خانواده هم وقتی پافشاری و اصرار او و مصمم بودنش را برای رفتن دیدند قبول کردند و فردایش در خیابان امام و از مقابل گاراژ ایران‌پیما با او وداع کردند.

آخرین وداع
همان اولین اعزامش، آخرین دیدارشان هم بود! می‌گویند نادر آنچنان وجد و نشاطی داشت که حیرت انگیز است، همه‌اش می‌گفت و می‌خندید، سر از پا نمی‌شناخت، خوشحال و خندان و راضی بود که فهمش برای هیچ کدام از اطرافیان و بینندگان میسر نبود، یک حالت روحانی و معنوی بخصوص داشت، انگار که انتظارهایش به پایان رسیده باشد.

حسرت شهادت
آنقدر مشتاق شهادت بود که شهادت برایش از آرزو گذشته و یک حسرت بزرگ شده بود. تا جایی که یکی از همرزمانش می‌گوید روز قبل از آخرین رفتن و شهادتش، بچه‌ها قرعه می‌گرفتند که چه کسی شهید خواهد شد، به نادر گفتند، گفت: ما از این شانس‌ها نداریم که شهادت نصیبمان شود، با یک اندوه و حسرتی این را گفت، بعد که قرعه زدند و نام نادر درنیامد همانگونه دو زانو نشسته بود خندید و سرش را گذاشت روی زانوانش و گفت: دیدید گفتم؟! و فردای همان روز روزی بود که حسرت و انتظارش تمام شد!

شهادتِ اباالفضلی
سیزده نفر بودند که از تربیت معلم برای عملیات رفته بودند که هر سیزده نفرشان هم شهید شدند و دانشگاه هرسال برایشان سالگرد می‌گیرد…
سه ماه بیشتر از رفتنش به جبهه نگذشته بود، نامه نوشته بود که می‌آیم، یک هفته دیگر می‌آیم، یک هفته که گذشت نه نامه‌ای نه تماسی!. نه خبری!.
خط‌شکن بودند و برای شکستن مواضع و باز کردن معبر رفته بودند.

قرار بود عملیاتی صورت بگیرد و اینها خط شکن عمل می‌کردند، آرپی‌جی‌زن بود. با آن هیکل تنومند و قامت رعنا و جثه درشت و قدرت بدنی بالا جز این هم از او انتظار نمی رفت. تانکها که از رو به رو می‌آمدند به ترتیب آرپی‌چی‌زن‌ها می‌رفتند جلو. مرحله اول را رفته بودند. مرحله دوم زدند دستش افتاد. هر چه فرمانده‌ها و نیروها گفتند: نادر دستت! توجهی نکرد.

به معنی واقعی کلمه از خودش گذشته بود، دوباره برخاست گلوگاهش زخمی شد و این دفعه بی حال و بی رمق افتاد، هر چه گفتند بلند نشو قبول نکرد و مرتب می‌گفت من هنوز می توانم بجنگم، دستش را بستند و دیدند پایش هم چند جراحت برداشته و به شدت خونریزی دارد… باز هم کوتاه نیامد و جلو رفت و اینگونه بود که دوازدهم مهر ۱۳۶۱ شد عاشورایش و جبهه سومار شد کربلایش….

پلاک گمشده
دوستانش می گفتند مجروح شده و چند هفته ای هیچ خبری از نادر نبود. وقتی موضوع مجروحیتش را گفتند، برادرهایش رفتند دنبالش بیمارستانهای کرمانشاه را گشتند اما خبری نبود.

سراغش را که در بین شهدای گمنام گرفتند، گفتند همه شهدا را به تهران منتقل کردیم. چون پلاک نادر در حین مجروحیت افتاده بود نفهمیده بودند از دانشجویان پیرو خط امام است و فکر کرده بودند یک بسیجی ساده است.

چهره اش پر از گرد و خاک و پیکرش هزار زخم و خونین و اباالفضلی بود. خاک ها را که از چهره اش کنار زده بودند، شناخته بودندنش.
۲۳ مهرماه جنازه اش به ارومیه بازگشت، همان شد که خودش گفته بود که کارم تمام شد یک هفته دیگر برمی گردم!

وصایا
وصیتنامه نداشت، اصلا دلش می خواست هیچ اثری از او نماند، در عشق به فنای مطلق رسیده بود، همانگونه هم که پیش می رفت و می جنگید همه چیزش را جا می گذاشت، دستش را، پلاکش را، پایش را، حنجره اش را… و جانش را!

اما وصایایش لسانی بود. روی بعضی مسائل تاکید فراوانی داشت.
به منتی که امام رضوان الله علیه با نهضت عاشورایی اش بر گردن همه دنیا داشت خیلی اشاره می کرد.
به حجاب خیلی سفارش می کرد.
به تولی و تبری خیلی تاکید می کرد.
به مسئله ولایت فقیه خیلی سفارش می کرد.
به مبارزه با فساد و نمادهای طاغوت سفارش زیادی می کرد.
و همه زندگی اش در دو کلمه خلاصه می شد: « عشق خمینی ».

مقطع الاعضاء
علی پادار یکی از همرزمانش که شاهد لحظات آخر نادر بود می‌گفت: نادر روی بلندی مرتفعی ایستاد؛ آرپی چی بر دوش! وقتی به سمتش شلیک شد همه آن بلندی متلاشی شد و گرد و خاک همه جا را فراگرفت و گفتیم از نادر هیچ چیزی نخواهد ماند!

وقتی برای تشییع او را برگرداندند همه یاد الاعضاء کربلا افتاده بودند و دیدن پیکر بی دست نادر همه را به یاد ابوالفضل العباس انداخت…
همه یاد عشق و علاقه عجیب نادر به قمر منیر بنی هاشم افتادند. نادر با شهادتش هم عشقش را فریاد کرد.
نادر عاشقی صادق بود در اقتدا به عباس بن علی…

از زندگینامه شهید:

داوطلبانه عازم میدان آزمایش وفای به عهد گردید، بعد از دو ماه و چندی نبرد در عملیات مسلم ابن عقیل، به خصم زبون یورش برد و حماسه آفرید و همچون مرادش عباس، در حالی که دست راستش از کتف قطع شده بود، در میدان نبرد افتاد و به شهادت و فیض ابدی رسید.

انتهای پیام/

لینک کوتاه : https://oroumnews.ir/?p=196047

برچسب ها

ثبت دیدگاه

در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.