
به گزارش خبرنگار اروم نیوز، سردار رشید پاسدار شهید یونس پرهیزگار فرمانده سپاه سرو در ۲۲ فروردین ماه ۱۳۴۲ در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود، در سن ۷ سالگی در دبستان دین پرست ثبت نام کرده و دوره راهنمایی را در مدرسه اسلامی گذراند و وارد دبیرستان شد.
کلاس دوم دبیرستان بود که انقلاب کم کم شروع شد، یونس دیگر علاقه خود را به درس و مدرسه از دست داد سرتاپایش عشق به اسلام، امام و انقلاب بود.
در تمام راهپیمایی ها شرکت می کرد و نیمه شب برای پخش اعلامیه های امام به مساجد و خیابانها می رفت، دیوارها را از سخنان امام و شعار علیه رژیم شاه پر کرده بود، فعالیت های او به قدری بود که از طرف ساواک شناسائی شد، بالاخره امام عزیز به ایران بازگشت و انقلاب اسلامی پس از چند روز از ورود امام به پیروزی کامل رسید و یکی از آرزوهای دیرینه یونس براورده شد.
پس از تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی برای پاسداری از انقلاب به عنوان ذخیره ثبت نام کرد وی چون برای ثبت نام در سپاه به عنوان عضو فعال احتیاج به مدرک پایان تحصیل داشت ناچار به ادامه تحصیل شد و سال چهار دبیرستان را در دبیرستان فردوسی تبریز به پایان رساند.
زمانی که در تبریز مشغول تحصیل بود خواب شهادت را دیده بود که با امام حسین و یارانش در کربلای خوزستان است، در دفتر خاطرات شهید پرهیزکار آمده، شب خواب دیدم میدانی چه خوابی ، خواب شهادت را به همراه حسین در کربلای دشت خوزستان – به همراه حسنیان، خواب مبارزه را می دیدم همراه بهادر، همراه سیدهاشم، چغند، مهرافزای تشنه لب روزه دار، برادرهای سپاه ارومیه برادرهای شهیدم خدایا توفیقم بده که به این فیض بزرگ نائل شوم.

احساس می کنم که خداوند مرا باز میخواند، همانطور که مرا به این جهان داده بود باز می خواهد مرا پیش خود ببرد، کاش می توانستم پیش او بروم، کاش این توفیق بزرگ نصیبم می شد، فکر می کنم آیا خدا مرا به پیش خود راه خواهد داد؟ و یا اینکه ازدوزخیان خواهم بود؟ فکرش را که می کنم لرزه بر اندامم می افتد، به خودم می گویم مگر می شود عاشقی معشوقش را نبیند پس مطمئن هستم او را خواهم یافت.
گمشده ام را و خواهم دید و در مقابل او سجده خواهم کرد خدایا توفیقم ده که به سویت بشتابم که سخت مشتاق دیدارت هستم. انالله و انا الیه راجعون.
وی پس از اخذ دیپلم به ارومیه بازگشت و با شور و شوق فراوان در سپاه ارومیه ثبت نام کرد، چهار ماه از خدمتش در سپاه می گذشت که بهمن ماه ۶۱ برای یادگیری دوره فرماندهی به پادگان امام علی(ع) تهران اعزام شد، پس از اتمام دوره از همانجا به جبهه جنوب اعزام شد، در مرحله دوم و سوم عملیات پیروزمندانه بیت المقدس شرکت کرد و پس از فتح خرمشهر توسط رزمندگان پرتوان اسلام به ارومیه بازگشت و در اینجا چون به وجود افرادی مانند یونس نیاز داشتند اجازن ندادند به جبهه برگردد و از طرف سپاه به سمت فرماندهی پایگاه سرو انتخاب شد.
او از فعالترین پاسداران اسلام بود، در عملیاتی که بیشتر روزها داشتند و به پاکسازی روستاها از اشرار مسلح ضدانقلاب می رفتند مقدار زیادی مهمات و اموال قاچاق از اشرار به غنیمت گرفتند، در یکی از عملیات های تابستان ۱۳۶۱ باهم رزمایش سه روستای مهم ضدانقلابیون را پاکسازی کردند، در این عملیات مقدار زیادی مهمات ضدانقلابیون و اسناد درون گروهی منافقان به دست این دلاوران افتاد ولی روح شهادت طلب و ماجراجوی شهید یونس به این چیزها راضی نشد و بالاخره در شهریور ۱۳۶۱ نقشه فتح و پاکسازی روستای خانیک را که از روستاهای استراتژیک و مهم حزب منحله دموکرات بود کشیدند.
به گفته همرزمانش آخرین لحظه که با آنها بود تا صبح نخوابیده بود و به درگاه خداوند دعا می کرد و رسیدن به شهادت را از خداوند طلب می کرد، او از چند روز پیش به دوستانش گفته بود که من به شهادت خواهم رسید.
طبق روایت همرزمانش صبح روز ۸ شهریور ۱۳۶۱ با یارانش برای پاکسازی عازم خانیک شد، در طی عملیات یک تن از همرزمانش به نام احمد خلیل پور شهید می شود، یونس زخم شهید را که از ناحیه سر تیر خورده بود می بندد و می گوید که شهید قسم به خون پاکت الان انتقامت را می گیرم و چند لحظه بعد قاتل شهید احمد خلیل پور را به هلاکت می رساند، یونس و یارانش تا ساعت ۲/۵ یا ۳ شجاعانه می جنگند ولی شهید یونس چون می بیند که رفته رفته به تعداد دشمن اضافه می شود، به افرادش فرمان برگشت می دهد و خود قهرمانانه به قلب دشمن می زند.
در همان حال چند تن از آنها را به رگبار مسلسل می بندد و درجا به هلاکت می رساند و با شجاعتش دشمن را به خود مشغول می دارد تا همرزمانش برگردند و در کوههای بلند و سرد کردستان خون مطهرش به پای درخت اسلام و انقلاب میریزد ، جنازه پاک یونس به دست مزدوران ضدانقلاب می افتد پس از سه روز جنازه پاکش را با زور و تهدید از ملعونان می گیرند و روز پنج شنبه ۱۱ / ۰۶ / ۱۳۶۱ پس از تشییع جنازه باشکوه در قطعه شهدای باغ رضوان به خاک سپرده می شود.
روحش شاد و راهش پررهرو باد.
یکی از اعضای خانواده شهید یونس پرهیزکار از قول شهید خاطره ای را قبل از انقلاب چنین بیان می کند:
در راهپیمایی های سال ۵۷ که مسجد اعظم ارومیه به توپ بسته شد، تعدادی از تظاهرکنندگان از جمله شهید یونس با توجه به حمله ی نیروهای رژیم از طرف میدان انقلاب و میدان ولایت فقیه در خیابان امام وارد یک کوچه ی باریک می شوند و دراین حین پیرزنی درخانه اش را به روی آن ها باز می کند به آن ها پناه می دهد، در داخل انباری واقع در حیاط منزل پس از ساعت ها که اوضاع آرام می شود مامورین متواری و شهید از آنجا خارج می شود، سه روز بعد شهید یونس جهت قدردانی و تشکر به آن خانه آن پیر زن می رود.
حدود یک سال قبل از شهادتش برای خرید تخم مرغ به مغازه ی مقابل مسجد اعظم رفته بود، مردی میان سال و خوش سیما با ریش جو گندمی راهش را می بندد و از ایشان درخواست یک نشان (تکه ای پارچه) می نماید، مغازه دار با چشمانی اشک بار به ایشان می گوید که شما را در خواب دیدم که همراه با امام حسین (ع) و یارانشان هستید، آنطور که به یاد دارم شهید یونس خیلی خوشحال بود و درپوست خود نمی گنجید.
شهید یونس پرهیزکار میوه انار را نشانه وحدت می دانست
شهید والا مقام به میوه ی انار خیلی علاقه مند بود یک روز پرسیدم که چرا شما اینقدر انار میل می کنید؟
درحالیکه آنرا می برید و با پشت قاشق دانه هایش را در کاسه ها خالی می کرد گفت: انار میوه ی بهشتی است، من اتحاد و وحدت را درمیوه ی انار می بینم.
جسارت و شجاعت این شهید والا مقام در بین هم رزمانش مثال زدنی بود
بعد از پایان آموزش فرماندهی در تهران و بعد در استان سمنان دوره ی عالی سپاه را گذراندیم وبعد از آموزش های مختلف به اهواز رفته و درقرارگاه کربلا مستقر شدیم که قرارگاه کربلا عملیات ۱ منطقه را عهده دار بود و در سپاه هنوز لشکر تشکیل نشده بود و آرام آرام تیپ ها را می خواستند در قالب لشکر سازماندهی کنند.
بنابراین نیروهای آذری زبان را تقسیم کردند و در کنار آنها آموزش های عملی را هم دیدیم و چندین روز در همان قرارگاه کربلا ماندگار شدیم، روزی که فرماندهان سپاه حاج رحیم صفوی و حاج محسن رضایی به منطقه آمده بودند، شهید پرهیزکار به شوخی به حاج رحیم گفت: حاج رحیم ما تا کی باید در این جا بمانیم ؟
صفوی گفت: مسئول شما چه کسی است؟ شهید پرهیزکار گفت ما را اینجا آورده اند و چند روزی در این جا نگه داشته اند، ایشان خیلی ناراحت شد و گفت: نگران نباشید همین الان به بچه ها می گویم تا ترتیب اعزام شما به تیپ خرمشهر را فراهم کنند.
شهید پرهیزکار مخالف غیبت کردن بود
خیلی خوش رو، خوش برخورد و اجتماعی بود با افراد خیلی صمیمی ومهربان بود، پشت سرکسی صحبت نمی کرد و هیچ خوشش نمی آمد، انسانی صادق و مهربان بود و دروغ گویی را نمی پسندید.
این شهید بزرگوار اعیاد مذهبی را خیلی دوست داشت
در اعیاد مذهبی بسیار شادتر از روزهای دیگر بود، در این روزها با پول ماهیانه خود شیرینی از شهر می خرید و بین اهالی کرد منطقه سرو که اکثرا نیز بچه ها بودند، پخش می کرد، هنگام پخش شیرینی ها می گفت که اسلام و امام را دعا کنید و صلوات بفرستید.

شهید پرهیزکار اهمیت زیادی به بیت المال قائل بود
چون پایگاه سرو در آن موقع در داخل گمرک سرو مستقر بوده، یکی از برادران گمرکی روزی به شهید بزرگوار گفت: از غذای خودتان که در آشپزخانه سپاه تهیه می شود به ما هم بدهید تا ما دیگر خودمان غذا تهیه نکنیم، شهید بزرگوار این شخص را به اتاق خود برد و به او گفت: ببینید برادر حرفهای مرا به دل نگیرید و با دقت گوش کنید من ۳ روز دیگر شهید خواهم شد! و به نزد پروردگارم خواهم رفت، مقدار غذایی که بر حسب تعداد افراد به ما می دهند از پول بیت المال تهیه می شود اگر شما می خواهید که از این قسمت (سپاه) غذا تهیه نمایید نامه ای به گمرگ ارومیه بنویسید تا پول غذای شما را به حساب سپاه ارومیه واریز نماید تا از آنجا به ما دستور دهند که غذای شما از این قسمت تامین گردد.
هادی واثقی
انتهای پیام/



