• امروز : شنبه - ۱۶ آبان - ۱۴۰۵
  • برابر با : 27 - جماد أول - 1448
  • برابر با : Saturday - 7 November - 2026

خاطرات بمباران شیمیایی سردشت و ماجرای تسلط رزمنده ها به زبان عربی

  • کد خبر : 196556
  • ۰۹ دی ۱۳۹۳ - ۰:۰۰

غلامرضا ابراهیمی یکی از یادگاران دوران دفاع مقدس از خاطرات بمباران شیمیایی سردشت چنین روایت کرد. به گزارش اروم نیوز، برای شنیدن گوشه های از خاطرات دوران دفاع مقدس به سراغ یکی از رزمنده های قدیمی آن دوران رفتم، غلامرضا ابراهیمی یکی از یادگاران دوران دفاع مقدس از خاطرات آن دوران چنین روایت کرد، فکر […]

غلامرضا ابراهیمی یکی از یادگاران دوران دفاع مقدس از خاطرات بمباران شیمیایی سردشت چنین روایت کرد.

به گزارش اروم نیوز، برای شنیدن گوشه های از خاطرات دوران دفاع مقدس به سراغ یکی از رزمنده های قدیمی آن دوران رفتم، غلامرضا ابراهیمی یکی از یادگاران دوران دفاع مقدس از خاطرات آن دوران چنین روایت کرد، فکر کنم سال ۶۶/۴/۳ بعد از عملیات نصر۵ بود که با رمز یا زهرا در منطقه عمومی قلعه دیزه کردستان عراق بر روی ارتفاعات مرزی دوپازا و بلفت عملیات کردیم.

هدف از عملیات خاموش کردن آتش دشمن بعثی از سردشت بود، به همین خاطر تهدید شهر قلعه دیزه عراق جدی تر شد، بعثی ها بعد از شکست در این عملیات دیگر توان مقابله نداشتند، در نهایت متوصل به صلاح شیمیایی میکروبی شدند و در تاریخ ۶۶/۴/۷ رأس ساعت ۱۴:۳۰ جنگنده های دشمن ۴ نقطه شهر را بمباران شیمیایی کرد.

وضعیت واقعا بحرانی بود، من مجروح شده بودم، بچه های رزمنده در حال کمک به مردم بودند، بالای سر من آمدند، من و مجروحین شیمیایی را با آمبولانس به بیمارستان انتقال دادند.

اوضاع من خوب بود وبعد از کمی استراحت بهبود یافتم، غروب همان روز به ما گفتند آقای دکتر و جناب سرهنگ پادمری فرمانده سردشت را با هلی کوپتر به شهر بانه یا مهاباد ببریم، به خاطر تاریکی هوا مجبور شدیم زمینی حرکت کنیم.

از شانس ما همان روز جاده در دست دشمن داخلی کردستان بود و امکان تردد وجود نداشت، با زحمت فراوان به سمت مهاباد حرکت کردیم، دشمن راه را با سنگ بسته بود، خوشبختانه قسمت خاکی و بی راهه از یاد رفته بود، هوا تاریک بود، دید کم بود، مجبور شدم ماسک را از صورتم بردارم و همین امر موجب شد تا من هم به خاطر آلودگی که در آمبولانس وجود داشت شیمیایی شوم و با مجروحین در بیمارستان بستری شدم…

بعد از این خاطره قبل از اینکه سوالی از وی بپرسم با لبخندی بی مقدمه به سراغ خاطره بعدی رفت و گفت: نیمه شب تیر ماه سال ۶۷ بود، برای شناسایی با چند نفر از برادران بسیجی که در بین آنها شهید علی اصغر جودی هم بود از منطقه دوپازا به داخل خاک عراق نفوذ کردیم.

بعد از شناسایی و در راه برگشت، ۲ نفر از بعثی ها در سنگر کمین کرده و خوابشان برده بود، ما ۴ نفر بودیم، به بالای سر آنها رفتیم، همین که وجود ما را احساس کردند، با ترس و وحشت از خواب پریدند و بلند سر و صدا کردند تا دوستانشان از وجود اینها با خبر شوند، با وجود اینکه دهانشان را بسته بودیم باز هم سرو صدا می کردند، من و هیچ کدام از بچه ها به زبان عربی مسلط نبودیم و نمیتوانستیم حالیشان کنیم که سر و صدا نکنند.

همفکری کردیم و شکسته بسته گفتیم: الجند(سرباز) لا تکلم عربی ولا خرچ( یعنی اگر سر و صدا کنید گردنتان را می بریم با اشاره به بریدن گردن با دست) که بعد از شنیدن این حرف تا رسیدن به ایران یک کلمه هم حرف نزدند.

گزارشگر: هادی واثقی

انتهای پیام/

 

 

 

 

لینک کوتاه : https://oroumnews.ir/?p=196556

برچسب ها

ثبت دیدگاه

در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.