• امروز : دوشنبه - ۳۰ شهریور - ۱۴۰۵
  • برابر با : 9 - ربيع ثاني - 1448
  • برابر با : Monday - 21 September - 2026

شهید دانشجو: ای مسلمانان دل ها را صاف و متحد کنید تا چشمانمان بر جمال زیبای مهدی(عج) روشن شود

  • کد خبر : 194130
  • ۱۸ آذر ۱۳۹۳ - ۰:۰۰

شهید مهدی امینی قاضی جهانی در بخشی از وصیت نامه خود نوشته است: عرفان و اخلاص و تقوی و صفا و لقاء در کنار راحت دنیا و در میان تریبون ها و سمینار ها و اجلاسیه ها و مجالس اخلاق پیدا نمی شود.  به گزارش اروم نیوز آنچه پیشرو دارید زندگی نامه شهید دانشجو ابراهیم ارسلانی است […]

شهید مهدی امینی قاضی جهانی در بخشی از وصیت نامه خود نوشته است: عرفان و اخلاص و تقوی و صفا و لقاء در کنار راحت دنیا و در میان تریبون ها و سمینار ها و اجلاسیه ها و مجالس اخلاق پیدا نمی شود.

 به گزارش اروم نیوز آنچه پیشرو دارید زندگی نامه شهید دانشجو ابراهیم ارسلانی است که در کتاب از دانشگاه تا جبهه منتشر شده است.

نام: مهدی
نام خانوادگی: امینی قاضی جهانی
نام پدر : ابوالفضل
تاریخ تولد: ۱۷ اسفند ۱۳۴۵
محل تولد: خوی
سال ورود به دانشگاه: ۱۳۶۴
رشته تحصیلی: معارف اسلامی و تبلیغ
نام دانشگاه : دانشگاه امام صادق
تاریخ شهادت : ۱۹ دی ۱۳۶۵
محل شهادت: شلمچه
مزار: گلزار شهدای شهر خوی

یادنامه

جز وصال یار، درد عشق را دوا نشاید، جز نور معشوق و قلب عاشق را نباید و جز ما لقاء آتش عشق را مطفی ناید.
آنان که سالها گرد شمع یار گشتند تا در آتش محبت او جان باختند و در او فانی شدند ما را چه رسد که از ایشان سخن رانیم و قلم فرسائیم، اما حیلتی نیست که ما را رسالت زینب بر دوش و فریاد حسین در گوش است پس بهوش که پیام شهیدان فراموش نگردد.

مهدی وارسته حلقه‌ای از حلقه مبارکه شهداست که عشق او به یار در وصف ناید. صدق از رخش پیدا بود و صفا از چهره اش هویدا.
شهید مهدی امینی قاضی‌جهانی در سال ۱۳۴۵ در خانواده‌ای پاک و متدین پا به عرصه هستی نهاد و محیط خانواده را به وجود خویش مزین ساخت. نور عشق از صورتش ساطع بود و در نگاهش مهر و محبت موج می‌زد. با هوش و مؤمن بود. سربزیر و آرام و کم توقع و یا شاید گفت بی‌توقع.


از همان اوایل انقلاب فعالیت مستمر و پی‌گیری داشت و به درس و تحصیل علاقه‌ای خاص داشت و در رشته اقتصاد دوره متوسطه را به پایان رسانید و موفق به اخذ دیپلم شد.
او با شرکت در کنکور سراسری در منطقه رتبه سوم را به دست آورد و در رشته حقوق دانشگاه تهران قبول شد ولی به این قانع نشد چون که شهید مهدی بعداً دریافت، با توجه به وضعیت آن زمان ادامه تحصیل او در این رشته به صرفه و صلاح او نیست لذا انصراف خود را از آن رشته اعلام و در کنکور دانشگاه امام صادق(ع) شرکت و در رشته معارف اسلامی قبول و ادامه تحصیل داد و هم زمان با ادامه تحصیل با حضور مداومش در جبهه و جنگ بر معنویتش دوچندان می بخشید.

شهید مهدی با بینش سیاسی بالایی که داشت نسبت به مسایل روز و‌آینده ، تحلیل خاص خود را از خود بروز و ارائه می داد و در بیشتر موارد صدق گفته های او را لمس کرده بودم و بر همین اساس بود که جدایی از جبهه و جنگ را برای خود غیر ممکن می‌یافت و سعی می کرد از فرصت‌ها استفاده نهایی را ببرد.

قبل از ورود به دانشگاه پیش برادر کبیری در بسیج می‌رفت و با اصرار اجازه اعزام به جبهه می خواست و در آخر نیز موفق شد و به جبهه رفت، هر چند که سنش اقتضای رفتن به جبهه را نمی‌داد.

بیش از دو سوم سال تحصیلی را در جبهه حضور داشت و وقتی از جبهه بر می‌گشت به خلوتگه انس می‌رفت و درها را به روی خویش می‌بست و به راز و نیاز می‌پرداخت، در عبادت و راز و نیاز سر از پا نمی‌شناخت، با اینکه بنیه ضعیفی داشت وقتی از دوستانش پرسیده می‌شد در جبهه کارش چیست؟ می گفتند: «مهدی خط شکن است و از همه ما قوی تر! در جنگ چون شیری می‌غرد و از هیچ چیز واهمه ندارد

یکی از دوستانش تعریف می کرد: «از رزم شبانه برمی‌گشتیم. همگی خسته بودیم تا رسیدیم به قرارگاه، افتادیم و توان برخاستن نداشتیم! ولی متوجه شدیم که مهدی مشغول وضو شده تا مرا دید گفت: با من همپایی می‌کنی؟ گفتم برای چی؟ گفت: برای عبادت، گفتم: ‌خسته ام و می خواهم بخوابم، گفت: مگر این شب‌ها می‌خوابند، آن قدر‌خواهیم خوابید که….»

دوستانش نیز در دانشگاه تعریف می‌کنند که:‌ «نماز خواندن ایشان در جمع آن همه بچه‌های خوب و مهربان و نمازخوان شاخص بود. نماز شبش ترک نمی شد، راه زیبایی را انتخاب کرد، راه افتخار و سرافرازی، راه عشق و راه رسیدن به معشوق

از لابلای خاطرات

(۱)
مهدی از اوان کودکی مهربان، با هوش، مؤمن و مقدس بود، از کودکی هم به درس‌های مدرسه‌اش می رسید و هم در درس‌های متفاوت طلبگی شرکت می‌کرد. با اینکه صندوق پول مغازه در اختیارشان بود، هیچ از آن استفاده نمی‌کرد، در این اواخر که به دانشگاه رفته بود، فکر می‌کردم چون شاید از من رو‌دربایستی داشته باشد، به یکی از فامیل‌ها در تهران پول سپردم و به مهدی گفتم هر وقت پول لازم داشته باشی، به ایشان مراجعه کن، ولی این کار را هم نکرد. در خانه نیز هر چه قدر به مادرش پول می‌دادم، تا به ایشان بدهند، قبول نمی کردند و اعتراض نداشتند و راضی بودند.

ایشان در کنکور سراسری نیز در منطقه خود رتبه سوم را داشت، ولی با اینحال چون در دانشگاه امام صادق(ع) قبول شده بود، آنجا را ترجیح داد و خدا را شکر می‌کنیم که در این دانشگاه موفق به تحصیل شدند.
مهدی و جعفر(دو دوست صمیمی که تا لحظه شهادت باهم بودند) همیشه می‌آمدند در همین مسجد کوچه مان (مسجد امین ا…) نماز می خواندند. یکی از همسایه‌های‌مان علی‌آقا تعریف می‌کند: «با مهدی کار داشتم و شب هنگام به مسجد رفتم. منتظر ماندم که نمازشان تمام شود، آن قدر منتظر ماندم تا اینکه فهمیدم عبادت این دو به این زودی تمام شدنی نیست و نماز خواندن‌شان معمولی نیست و آخرش خسته شدم و منصرف شدم تا بعد به خدمتش برسم».

دوستانش در دانشگاه تعریف می نمایند که نماز خواندن ایشان در جمع آن همه بچه‌های خوب و متعهد و نماز‌خوان، شاخص بود. موقع نماز خواندن کاملاً خشک می‌شد.
دوستانش که از جبهه برمی گردند تعریف می کنند که مهدی چیز دیگری است. نماز شبش ترک نمی شود.

یکی از برادران روحانی که از جبهه برگشته بود، می‌گفت: «‌نگو، نگو اگر آنها مسلمان هستند، ما چه می‌گوئیم؟ اگر آنها آدم هستند، ما چه ادعایی داریم؟ آنها اگر ملا هستند، ما چه‌ایم؟ می‌گفت: نمی‌توانم که عبادت و ریاضت آنها چگونه است؟ چگونه خدا را صدا می‌زنند؟ روی خاک‌های جبهه، در نصف‌شب‌ها، چه دعاها می‌خوانند!.
افتخار می کنم، ولی افسوس که مهدی دیگری ندارم تا چون مهدی برود و آن چنان هم شهید بشود.

پدر شهید

(۲)
سال سوم ابتدایی بودند. برای دیدن اقوام به تبریز رفته بودیم، در جمع مهمان‌ها گفت: مامان نمازم را بخوانم؟ همه متعجب شدند! گفتم: برو بخوان. عادت کرده بود که از بچگی نمازهایش را بخواند. هر‌چندکه نماز برایش واجب نبود. روزه می‌گرفت در حالی که به سن تکلیف نرسیده بود، روزی برای گرفتن نان رفته بودند. موقع برگشت گفت: مامان پاهایم می‌لرزد. گفتم: برای تو که واجب نیست. روزه ات را بخور. گفت:‌همه روزه می‌گیرند. من هم باید بگیرم!

اصرار می‌کرد که مرا برای سحری بیدار کنید واگر بیدارش نمی‌کردم، بدون خوردن سحری روزه می‌گرفت، او در بین بچه هایم نمونه بود. همه خوبی ها را داشت. اواخر تابستان بود، گفتم: مهدی خیلی نماز می خوانی و …، گفت: اگر دخترانت را نیز مثل من بزرگ کنی، در بهشت به راحتی به رویت باز خواهد شد. گفتم: هر چقدر تلاش کنم، آنها مثل تو نمی‌توانند بشوند.
در آخرین اعزام، پدرش ۲۰۰۰ تومان برایم داده بود که برایش بدهم، هر‌چه اصرار کردم، نگرفت. گفت: من پول را می‌خواهم چه کار! این دفعه بیش از حد شاد بود. موقع رفتن پیشانیم را بوسید. ۳۰۰ تومان داد که به خواهرش بدهم. این آخرین دیدار با قبلی‌ها خیلی فرق داشت.

شب‌ها دیر می‌خوابید و در آخر وقت های شب به عبادت می پرداخت و چون خودش اتاق مجزا داشت، ما خبر نداشتیم که چه می‌کرد!
به خواهر کوچکترش هر چند که سنش کم بود، می‌گفت: حجابت را رعایت کن.
در زمان انقلاب اول راهنمایی می خواند و همیشه در مسجد حاجی بابا حضور داشت. و می رفت پشت میز حاج آقا جعفر نماز می‌خواند. تا توجه کسی جلب نشود!

من غصه ام این است که کاش مهدی دیگری داشتم و او هم راه مهدی را ادامه می‌داد و مثل او اینچنین به شهادت می‌رسید و هر چه فکر می‌کنم که دیر یا زود ما هم به پیش او خواهیم رفت. ولی چه کنم که تسکین یافتن مشکل است. ما به او افتخار می‌کنیم.

او از شهادتش اطلاع داشت، بعضی وقت‌ها برایم می‌گفت: من شهید می‌شوم! می‌گفتم: از این حرفها نزن! می‌گفت: چرا، این‌ها حرف خوبی است. کاری نکن پیش شهدا خجل شوم! بگذار بگویند: «او تنها یک پسر داشت. او را نیز در راه خدا قربانی کرد»!.

مادر شهید

(۳)
در عملیات والفجر۲ شرکت کرده بود، نقش مهمی در این عملیات داشتند. بعد از آمدنش من به طور مخفیانه دفتر خاطراتش را خواندم و جریان خوابی که دیده بود شهید می شود و … را خواندم. من به نحوی این جریان را به او گفتم. گفتند: حالا که خواندی هیچ اشکال ندارد، ولی حلالت نمی‌کنم اگر قبل از شهادت من این راز را به کسی بگویی! من نیز چنان کردم.

وقتی از ایشان می خواستم که خاطراتی از جبهه برایم نقل می کند، می گفت: اگر زحمات و ناراحتی‌هایی که کشیدم، تعریف کنم، در این صورت از اجرم کاسته می‌شود. با اصرارم قبول کرد خاطره ای تعریف کند. می‌گفت: در جبهه بودم و راه را گم کرده بودم و خیلی هم تشنه بودم. به جایی رسیدم که دیدم شهیدی افتاده است از قمقمه‌اش آب برداشته و خوردم. بعد دیدم راه را بلدم و راهم را ادامه دادم، تا اینکه به برادران رزمنده رسیدم.

هنگامی که خداحافظی می‌کردند قرآن را بالای سرش گرفتم، بعد که قرآن را باز کردم. آیه‌ای که آمده بود، آیه شهید بود. این که به مقام بزرگ خواهد رسید. این بود که متوجه شدم دیگر ایشان را نمی بینم!. در نامه ای برایم چند جمله نوشته بود که به این عنوان:
عهد بستم با شهیدان در شب سرخ شهادت
رهسپاریم با خمینی رهبر حق تا شهادت.

خواهر شهید

(۴)
مهدی برای شب‌های عملیات عطش خاصی داشت چون که وصال به معشوق را در همین شب‌ها لمس می‌کرد و این گونه نیز شد. دو یا سه شب به عملیات کربلای ۴ باقی مانده بود. لشکر در موقعیت شهید اوجاقلو تدارک عملیات کربلای چهار را می‌دید، گردان ها حال و هوای خاصی داشتند. کسانی که به جبهه رفته باشند می دانند و از نزدیک معنویت و رخسار شهدا را مشاهده کرده‌اند.

گردان علی اکبر(ع) از گردان‌های خوشنام و با سابقه لشکر و از بچه های شهرستان خوی شکل گرفته بود و در کنار جادّه چادر زده بود.

بعد از نماز مغرب و عشا در گردان دعای توسّل برگزار می شد. بنده نیز توفیق یافتم که در این مراسم حضور یابم. با توجه به اینکه به مهدی علاقه خاصی داشتم ، همیشه نگران بودم که خدا نکند مهدی در این عملیات ما را تنها بگذارد. لذا توجه خاصّی به حالات او داشتم.

خدا را گواه می گیرم چنان به خود می پیچید، چنان فریاد می کشید و چنان ناله و زاری می‌کرد که گویی خدا را می بیند و می‌خواهد روح از تنش جدا شود. لذا این حالات او این باور را در من زنده می‌کرد که مهدی باید برود، او خدایی شده و خلعت معطّر و زیبنده شهادت برای او آماده است.

مهدی دارای قد و قواره کوچکی بود ولی خدا سرّی و عالمی را در فکر و قلب و روح او نهفته کرده بود که درک او برای همگان مشکل بود. آرام سخن می‌گفت، کمتر خنده در لبان او مشاهده می‌کردی. طمأنینه خاصی داشت. تک فرزند ذکور خانواده بود، احترام خاص او به پدر و مادرش را از نزدیک مشاهده کرده بودم. احترام سرشار از محبّت او به خواهرش چنان زیبا و دلنشین بود که مرا به غبطه وا می داشت، که ای کاش من نیز آنگونه بودم.

در رخسار زیبای او حجب و حیای خاصی حاکم بود. شهدای ما دارای درجاتی هستند. هر شهیدی به واسطه شناخت و معرفت خود قدم در وادی عشق می‌گذاشت امّا شهید ما مهدی معرفت خاصی داشت. من او را شهیدی بافضیلت می‌شناسم و هنوز تشنه‌ی معرفت او هستم تا‌ آن جایی که اطلاع داشتم پدر و مادر معززّش نیز او را خوب شناخته بودند چون که این را دریافته بودند که مهدی در وادیی قدم گذاشته است که در آن مصمّم است و به درستی و به ثواب آن نیز پدر و مادرش نیز واقف بودند، لذا به تصمیمات مهدی اعتراضی نداشتند و این امر سبب گردیده بود که آرامش خاصی در خانواده حاکم گردد.

شهید جانباز طایفه باقرلو و شهید مهدی امینی دو یار وصال یافته اند که در بین آن دو و خدایشان اسراری باقی ماند. دقیق به خاطر ندارم شب عملیات کربلای ۵ بود یا قبل از آن، از یکی از دوستان رزمنده شنیدم که مهدی و جعفر با هم خوابی می بینند (البته ذکر این نکته لازم است که بگوییم، به نقل از برادر احمد چهره آرا، که خود مستقیماً این قضیه را از شهید مهدی امینی شنیده است،‌ این قضیه مربوط به خواب نیست بلکه آن دو عملاً و علناً آقا امام زمان(ع) را شب هنگام بعد از راز و نیاز در مسجد امین ا… خوی، دیده بودند و قول شهادت را از آقا دریافت کرده بودند). قبل از این که قضیه خواب را نقل کنم ذکر دو نکته ضروری است.

اوّل اینکه عملیات کربلای پنج به فاصله کمتر از یک ماه از عملیات کربلای ۴ در منطقه عمومی شلمچه صورت گرفت، دوم اینکه شهید مهدی امینی با شهید جعفر طایفه باقرلو رابطه خاصی داشت و همیشه به من سفارش می‌کرد. برادر جعفر از آن بچه های بسیار مخلص جبهه می‌باشد و یک بار نیز برای آشنایی بنده را به عیادت ایشان برد که در حال نقاهت بود و در خانه بستری بود.

لذا از آن موقع به بعد بنده به روابط این دو شهید بیشتر حساسیت نشان می دادم چرا که مهدی با تکریم از او یاد می‌کرد، بعد از شهادت این دو عزیز و شنیدن خواب آنها به اهمیت این ارتباط پی بردم و رؤیای آنها بدین قرار بود: (در ضمن تا به امروز متوجه نشده ام که آیا مهدی این خواب را دیده بود یا جعفر، در هر حال) این دو شهید خواب می بینند که باید برای لقای خدا و شهادت آماده شوند. لذا به آنها سفارش می‌شود که قبل از اعزام به جبهه به زیارت مرقد مطهر ثامن الحجج امام رضا(ع) مشرف شوند و حرم امام رضا(ع) را زیارت کنند.

دو یا سه روز در مشهد مقدس در اوج معنویت خود به راز و نیاز می پردازند و تمام قرار و مدارهای خود را در حرم امام رضا(ع) می گذارند تا آن جایی که اطلاع دارم وصیت نامه خود را تجدید انشاء می‌کنند و با خلوص و پاکی وصف‌ناپذیری عازم جبهه می شوند.

نکته ای که در خواب و رؤیای آنها بیشتر جلب توجه می‌کند و همچون دو ستاره تابناک تلألو می‌کند این دو نکته است که اولاً سفارش می شود خرج توراهی خود را در حد نیاز بردارند و بیشتر از آنچه خرج خواهند کرد چیزی همراه نداشته باشند. دوم اینکه به آنها اشارت می شود که هر دو همزمان شهید خواهند شد.

وقتی من این خواب را شنیدم علاقه و عشق من به آن دو زایدالوصف شده بود. از طرفی به عده ای از واحدها اعلام شده بود که قبل از شروع عملیات بایستی در منطقه حضور داشته باشند و خود را با امکانات در تحت اختیار، آماده کنند. واحد تبلیغات نیز جزء آنها بود. لذا بایستی یک سنگر تاکتیکی در پشت خط مقدم آماده می کردیم. به همین خاطر ما دقیقاً دو یا سه شب مانده به عملیات مشغول ساختن سنگر بودیم.
عصر شب عملیات هوا کم کم داشت تاریک می شد. سنگر ما کنار جادّه خاکی و کانال های تجمع نیرو بود. در منطقه شور عظیمی حاکم بود، گویی قیامتی بر پا خواهد شد. همه به جنب و جوش و روبوسی، حلالیّت خواهی و زیارت یکدیگر و قول شفاعت گرفتن از یکدیگر، همدیگر را در بغل می گرفتند.

بنده نیز به دنبال گرفتن بیل جهت ریختن خاک و پوشش دادن روی سنگر به طرف مهندسی رفته بودم و موقع برگشت مهدی را دیدم و این آخرین دیدار من بود. دستی به همدیگر تکان دادیم و سلامی کردیم. دلم برای مهدی می لرزید. آن موقع حسرت می‌خوردم که ای کاش مهدی را در بغل می‌گرفتم و از او قول شفاعت می‌گرفتم! ولی سوار پشت تویوتا در حال حرکت بودند. بیل را آوردیم و در حال ریختن خاک به روی آن بودیم که متأسفانه یا خوشبختانه به علت سنگینی، گونی های سنگر مقاومت و تاب نیاوردند و در نتیجه سنگر فرو ریخت. ما بدون سنگر شب عملیات را پشت سر گذاشتیم.

صبح شد، سوار قایق شدیم. به‌ آن سوی خط که از نیروهای عراقی باز پس گرفته شده بود ، رفتیم. با تل جنازه های عراقی که پشت خطّ مقدم آنها بود روبرو شدیم. دنبال مهدی را گرفتم. از بچه های گردان هرکه را می‌دیدم از مهدی و جعفر می‌پرسیدم.
یکی از بچه ها گفت: جعفر را من دیدم شهید شد. در من یقین حاصل شد که مهدی نیز شهید شده! دنیا به دور سرم چرخید، حالم دگرگون شد که خدا چرا مهدی را قبل از عملیات زیارت نکردم. با یکی دیگر از بچه های گردان روبرو شدم، ایشان گفت: که من مهدی را قبل از شهادت دیدم. دنبال جعفر را می‌گرفت. برایش گفت که مهدی، جعفر شهید شد. بالاخره با پرس و جویی دیگر متوجه شدم که مهدی نیز با فاصله بسیار کمی از جعفر با استقبال ملائک به زیارت لقاء ا… نایل می شود.

هر لحظه زندگی با شهدا خاطرات خوشی است که از صفحه دل‌ها به سادگی فراموش نمی‌شود. مدتی بود که از مهدی دور بودم، به دنبالش می گشتم. با خبر شدم که در گردان علی اکبر(ع) در منطقه سومار و اسلام آباد غرب اردو زده‌اند. به باختران رفتم. و عصری با یکی از خودروهایی که به منطقه عازم بود همراه شدم. نزدیکی‌های غروب به سومار رسیدیم. هوا تاریک شده بود. شب را در پیش بچه‌های فارس سپری کردیم. صبح بعد از نماز دنبال موقعیت گردان می‌گشتم. بالاخره گردان را پیدا کردم. یکی دو ساعت به غروب آفتاب مانده بود. مهدی را یافتم. با یافتن مهدی، گویی دنیا را برایم داده باشند، خوشحال شدم.

منطقه کوهستانی بود و هوای بهاری همه جا را شاداب و سرسبز کرده بود. بوی معطّر خون شهداء معنویت زایدالوصف رزمندگان دلسوز در در فراق دوستان شهید و هم سنگرانشان، حال و هوای خاصی را به جبهه سومار بخشیده بود. شروع کردیم به قدم‌زدن، مهدی از بچه‌ها می‌گفت. از دوستان شهید صحبت می‌کرد، از سوز دلش فهمیدم که برای شهادت لحظه شماری می کند. قلبش از شدت تپش شوق خدا می‌خواهد از شدت تپش کنده شود.

این حالت مهدی در من نیز اثر می‌گذاشت و مرا نیز به وادی عشق رهنمون می‌کرد، بالاخره غروب شد و وقت نماز مغرب و عشاء و به چادر برگشتیم و بچه ها آماده می شدند به نماز جماعت، چه نماز جماعت روح بخش و عارفانه ای که هرگز فراموش نمی‌کنم. دقیق به خاطر ندارم که آیا مراسم دعای توسّل نیز برگزار شد یا نه. (رسم بر این بود که شب هایی که مراسم دعا برگزار می‌شد شام را بعد از نماز مغرب و عشا صرف می کردند چون سنگینی شکم حال آنها را قبضه نکرده باشد و از معنویات‌شان نکاهد).


شام ساده ای، بچه‌ها صرف کردند و کم‌کم خوابیدند. فردای آن شب به علّت مصلحت ، من و مهدی و دیگر بچّه ها و نه همه، به باختران برگشتیم. مهدی ساک بزرگی داشت و حملش برایش سنگین بود. اصرار داشتم که من آن را حمل کنم ولی قبول نداشتند بالاخره با مشکل، در عقب ماشین صندلی کرایه کردیم و به پشت جبهه آمدیم.

یوسف کرامت همرزم شهید

(۵)
بچه ها بعد از عملیات کربلای چهار به اردوگاه لشکر عاشورا ( واقع در جاده‌ی خرمشهر – اهواز) آمده بودند و مشغول راز و نیاز بودند. بعد از دو روز، آقا مهدی و جعفر طایفه باقرلو به جمع رزمندگان گردان حضرت علی اکبر(ع) پیوستند و از طرف بچه‌ها مورد استقبال گرم قرار گرفتند. شب هنگام آقا مهدی و آقا جعفر مهمان بنده عاصی بودند. ازوضعیت عملیات کربلای چهار و معنویات گردان برای آقا مهدی تعریف می‌کردم. فردای آن روز بچه‌های گردان برای استحمام و … به دزفول و به پادگان شهید مهدی باکری عازم شدند تا با روحیه‌ای باز و شاداب آماده عملیات کربلای پنج شوند. فرماندهان گروهان به بالا را از نحوه عملیات کربلای پنج و مأموریت های محوّله از طرف فرمانده رده بالای لشکر ۳۱ عاشورا آگاه کرده بودند.
شب همان روز در نمازخانه گردان حضرت علی اکبر(ع) (پادگان شهید باکری) برای اقامه نماز و صرف شام و استراحت با بچه های گردان بودیم و برادر شهید مهدی امینی و شهید جعفر طایفه باقرلو نیز در گوشه ای از نمازخانه برای خود جا گزیده بودند. ساعت حدود ۱۱ شب بود. بچه ها با حالات شاداب گونه‌ای با همدیگر صحبت می‌کردند و بنده نیز با حالتی که خدایا فردای عملیّات عده‌ای از این برادران شهید، مجروح و یا … خواهند شد در خود فرو رفته بودم. ناگهان متوجه شدم یکی از برادران که همانا شهید والامقام مهدی امینی بود کنارم نشسته و یا حالتی طمأنینه شروع به صحبت کرد و طوری سخن راند که موهای بدنم سیخ شد و ناخواسته ازچشم‌هایم آب جاری شد. ایشان می گفتند:
«
این مطالب را به بچه ها بگو، هر کس بخواهد امام عصر(عج) را ببیند، حتماً می‌تواند او را زیارت کند.» و بعد ماجرا را اینگونه شرح داد که:
دو روز به ادامه عملیات والفجر ۸ مانده بود. به قلبم الهام شده بود که حتماً امشب آقا، تشریف خواهند آورد و بنده به توفیق زیارتشان نائل خواهم شد. از عصر همان روز (در موقعیت شهید اصغر قصّاب) خودم را آماده زیارت‌شان می‌کردم و مثل هر‌شب برای اقامه نماز و عبادت به کنار درختان نخل رفته و مشغول راز و نیاز شدم و برادر جعفر هم همین‌طور مشغول عبادت و راز و نیاز بود. تا مدتی بنده، به راز و نیاز پرداختم و بسیار اشک ریختم ولی موفق به زیارت آقا نشدم. ولی مطمئن بودم که حتماً امشب آقا خواهند آمد، لذا برخاستم و با خود گفتم ، حتماً امام را در عالم رؤیا ملاقات خواهم کرد.
بعد از اندکی استراحت، آقا را علناً در عالم رؤیا زیارت نمودم. صبح اول وقت که با جعفر بودم. جعفرگفت: آقا مهدی تو زود رفتی، بعد از رفتن تو آقا آمد! جعفر، آقا را علناً زیارت کرده بود و عین خوابی را که من دیده بودم ایشان در عالم ظاهر، زیارت کرده بود.
شهید مهدی امینی در ادامه صحبت هایش گفت: در شهرستان خوی، برای اقامه نماز شب و راز و نیاز در مسجد امین ا… بودیم و توفیق زیارت آقا نصیب‌مان شد و فرمودند: «به جبهه بروید و خداوند توفیق و لیاقت شهادت را به شما ارزانی داشته است»!. فردای آن روز، بنده و جعفر عازم مشهد مقدس شده و از آنجا به لشکر ۳۱ عاشورا عزیمت کردیم.
یکی از خصوصیات بارز مهدی این بود که با همه کس خیلی‌صمیمی نمی‌شد. و نمونه‌ای از دوست صمیمی ایشان، همین شهید جعفر طایفه باقرلو می باشد. لازم می‌دانم خاطره‌ای را در مورد «شهید جعفر طایفه باقرلو» بیان کنم.
بچه‌های گردان عازم محوطه لشکر، برای توجیه نحوه عملکرد و مأموریت‌های خود که توسط معاونت لشکر ۳۱ عاشورا (برادر کاشانی) ارائه می‌شد صف‌آرائی کرده بودند. بنده با جعفر در محوطه گردان بودیم، از جعفر سؤال کردم وضعت چطور است. او گفت: تو چه حالی داری؟ در جواب گفتم: من و این حرفها! و بعد جعفر چنین گفتند: «خداوند به تو توفیق مجروح شدن و جانباز شدن از ناحیه سر و چشم را خواهد داد و مقداری از گناهانت پاک خواهد شد.» و بعد از عملیات نیز چنین توفیقی حاصل شد.

یک روز قبل از عملیات کربلای پنج:

شب همان روز، بچه‌ها صف آرائی کردند. سوار کمپرسی‌ها و ماشین‌های محوّله به گردان شدند. ساعت حدود ۲ شب بود. به نزدیکی منطقه عملیاتی کربلای پنج (شلمچه) رسیدیم. بچه های گردان پیاده شده و در داخل کانال برای استراحت مهیا شدند. بنده بعد از جابجایی بچه ها، به پیش برادر شهید مهدی و شهید جعفر رفتم تا لحظه‌ای هم که شده ، پای صحبت هایشان بنشینم. آقا مهدی مقداری کشمش و نخود داد و گفت ما در طول سه روز، فقط چهار ساعت خوابیده‌ایم و بس.

شب عملیات کربلای پنج:

موقع غروب آفتاب بود. آفتاب با رنگ خونینش، رنگ و جلای تازه‌ای را به منطقه بخشیده بود. شب حدود ساعت ۱۱ عملیات کربلای پنج شروع شد و این در حالی بود که پیچیده‌ترین و مشکل‌ترین منطقه را از لحاظ استراتژیکی، را به گردان علی‌اکبر محوّل کرده بودند و بنده که عاشق و دلباخته آقا مهدی و جعفر بودم همیشه سعی می‌کردم به گونه ای و به صورتی از فرصت ها استفاده کرده و به صورتی توفیق زیارت آن دو برای من حاصل می‌شد تا صبح همان روز بچه ها به اهداف از پیش تعیین شده پیشروی کردند و صبح به یک منطقه حساس استراتژیکی که به نام پل مقاومت بود و اولین پل کانال ماهیگیری بود، رسیدیم.

دشمن در حال فرار بود، بچه ها با آنها درگیر شدند طوری که ما متوجه شدیم در موقعیتی قرار داریم که هم از طرف راست و هم از جلو و هم از پشت و خلاصه در محاصره قرار گرفته‌ایم. در این حال آقا مهدی و جعفر آقا را دیدم.

دیدن آن دو نفر باعث تقویت روحیه‌ام شد. در این حال عراقی‌ها که در ده متری ما قرار گرفته بودند با انداختن نارنجک دستی، عده‌ای از برادران را شهید کردند و در میان آنان، آقا مهدی هم از ناحیه دست و سر و چشم به شدت مجروح شده بود. بنده که علاقه بیش از حدی به آقا مهدی داشتم ، کنارش رسیدم و تا متوجه حضور من شد از جعفر پرسید. در جواب گفتم که جعفر شهید شده و او گفت: حمداً لله حمداً لله، شکراً لله شکراً لله، عفواً لله عفواً لله و این مطالب مرا لرزاند.

بچه های امدادگر او را پانسمان کردند در حالی که تانک‌های دشمن به طرف بچه‌های گردان صف‌آرائی کرده بودند تا از پل مقاومت، پا به فرار بگذارند. به یاری خداوند رزمندگان با موشک‌های آر‌پی‌جی موفق به انهدام بیش از هشت تانک عراقی و به غنیمت گرفتن عده‌ای از اسرا و وسایل نقلیه‌شان شدند، و من هم بعد از نیم ساعت متوجه شدم که آقا مهدی شهید شده است.

احمد چهره آرا همرزم شهید

(۶)
گردان علی‌اکبر قبل از ما وارد منطقه درگیری شده بود. ما نیز به آنها ملحق شدیم. در حین درگیری سنگین با دشمن احساس کردم یک نفر در فاصله ۲۰ متری ما به ارتفاع یک متری بالا رفت و بعد افتاد. آن حالت را که دیدم، خیلی ناراحت شدم. خواستم بروم و ببینم کیست؟ ولی موقعیت طوری شد که از یادم رفت و بعد موقع رد شدن متوجه شدم یک نفر مرا صدا می‌زند، گفت: علی! گفتم: مهدی تو هستی!؟ گفت: آری، وضعش را که دیدم خیلی ناراحت شدم! از مچ پاهایش کاملاً زخمی بود و از ناحیه دستهایش فقط گوشتش باقی مانده بود و استخوان هایش شکسته و آویزان بود و یکی از چشمهایش کور شده بود!. ولی روحیه وی مرا کاملاً متعجب کرده بود. لحظه‌ای که او را دیدم، در حالت تبسم و خنده بود. اکنون نیز آن حالت خنده‌ی او از نظرم محو نمی‌شود. تعجب کردم. گفتم: مهدی‌جان چگونه در این حال می‌خندی!؟

چون ما برادران رزمنده دیگری را دیده‌ایم که از شدت درد ناله می‌کردند و (خیلی هم طبیعی بود). ولی او اصلاً احساس درد نمی‌کرد و شاداب بود و چون نارنجک به سنگرش افتاده بود پوستش و محاسنش نیز سوخته بود. ولی روحیه‌اش عجیب بود.

در حالی که چندین زجر با هم جمع شده بود، وضع پاها و دستها، سوختگی بدن و در اینجا خنده اش جای جای تأمل دارد! و خیلی برایم مهم بود که این خنده برای چه بود!. حتماً آرزویی داشت و به آن رسیده بود می خندید. عاشقی بود که به معشوقش نرسیده بود و لذا حالت تبسم داشت.

در این حال برایم گفت: سردم هست. بادگیرم را تنم کن جواب دادم: مهدی جان، اگر تنت کنم، می ترسم دستت قطع شود! (چون آویزان بود) و من نمی توانم (خودم را گم کرده بودم). مهدی گفت: طوری بکش که سردم نشود روی شانه ام بکش.

من نیز این کار را کردم. در این حالت چون درگیری شدید بود و تانک های دشمن به جلو می‌آمدند صورتش را بوسیدم و حدود ۲۰ متری از او فاصله گرفتم. بعد از مدتی که برگشتم دیدم صدای مهدی می‌آید و بعد از من که برادر عزیز ابدالی هم بود، پیشش رفته بود و صدای یا مهدی او را شنیده بودند تا اینکه شهید شد.

و چون هر لحظه شهیدی بر خاک می افتاد و درگیری شدید بود، مشکل بود که لحظات آخرشان را درک کنیم و زمزمه‌های آخر را بشنوم. ولی بالاخره خدا را سپاس می‌گویم که چند دقیقه‌ی آخر عمرش را درک کردم و لحظه‌های شهادت را تا حدی دیدم بالاخره بعداً من بازگشتم و دیدم که شهید شده است.

خواستم هدیه‌ای به عنوان یادگار… از او به خانواده اش برسانم، متوجه شدم که برآمدگی روی سینه‌اش مشاهده می‌شود. گشتم، دیدم قرآن است. آن را برداشتم و با خود آوردم. در راه زخمی شدم. ولی همه سفارشم این بود که کوله‌پشتی را بچه ها با خود ببرند تا قرآن را بتوانم به خانواده اش هدیه بفرستیم و من از پدر و مادرش میخواهم که به این شهید افتخار نمایند.

علی مصطفایی دوست شهید

(۷)

اشکهای پنهانی

ایشان یک اخلاق بسیار خوبی داشت، و آن عدم خودنمایی و تظاهر بود. یکی از هم اتاقی‌های او می‌گفت: «یک بار که خواستم او را از خواب بیدار کنم. وقتی پتو را کنار زدم دیدم تمام گونه‌های او از اشکهایش‌تر شده است! » آری، از آنجایی که مهدی فکر می‌کرد ممکن است تهجد او ایجاد شائبه ریا کند، لذا پنهانی و زیر پتوی خودش اشک می‌ریخت و راز و نیاز می‌کرد.

تو هم می‌آیی!

مهدی در خواب یکی از دوستانش را با یک حالت روحانی و ملکوتی مشاهده کرده بود. بعد از گفتگوهایی که بین آنها رد و بدل شده بود، دوستش قصد رفتن می‌کند. مهدی خودش را به روی دست و پای او می‌اندازد و می‌گوید: «مرا هم با خودت ببر»! دوست شهیدش وقتی چند قدم جلوتر می‌رود، برمی‌گردد و می‌گوید «مهدی! تو هم می‌آیی.» بعد از آن مهدی به کرّات می‌گفت: «دلم به همین سخن خوش است که بچه‌ها به من گفته‌اند که تو هم می‌آیی

مهدی همیشه سرشار از آمادگی بود. اگر الان به او می‌گفتند که نیم ساعت دیگر می‌خواهیم شهید بشویم; هیچ دغدغه کار انجام نشده‌ای نداشت. لذا او همیشه آماده بود. شاید معنی اتم و اکمل انتظار هم همین بود.

برادر فکری همرزم شهید

شهادت نامه

بسمه تعالی

وصیت نامه ما شامل کلیه نامه ها و دفترها و مطالبی که نوشته ایم می باشد.
صبح چهارشنبه ۱۷/۱۰ کنار خاکریز در محوطه گردان ساعت ۱۵: ۱۰ این مطالب را می نویسم. از کار روغنکاری اسلحه ها فارغ شدم و آماده برای نوشتن. هر لحظه آماده‌ام تا به منطقه عملیاتی برویم. تصمیم گرفته بودم بعد از رفتن (شهیدان) صفایی و بهداد دیگر نخندم، شادی نکنم. از خدای تعالی نیز خواسته بودم که دیگر روی خوش این دنیا را برویم نشان ندهد و مرا هیچ وقت مسرور نگرداند مگر به لقای خوش و نیکوی حضرتش.

امّا امروز این تصمیم را شکستم و دارم با برادرها شوخی و مزاح می کنم و خلاصه حسابی شاد و سرحالم چرا که برای پیوستن به شهدا دارم بار و بنه سفر را می بندم. نمی‌دانم چه در پیش است. ولی احساس می کنم که هنگامه خوش لقا نزدیک باشد. فراوان از خدای تعالی درخواست کرده ام و می کنم که در میدان جهاد و توفیق استقامت، صبر و صلابت و سرانجامم شهادتی حسین گونه برایم عنایت فرماید.

دوست دارم این بار حسین وار بجنگم و حسین وار شهید شوم.
تا یادم نرفته بگویم که من و برادرم جعفر صادق وصیت نامه ای ننوشته ایم. چرا که هم وقت نشد و هم مطلبی نداشتیم و در خود لیاقتی سراغ نداشتیم که بنویسیم. مطلب را هر چه بود شهدا با خون خود بر صفحه تاریخ خونبار نهضت حسینی ما نگاشتند و چه خوب نگاشتند.

هر کس از ما پیامی و کلامی می خواهد آن را در امام بجوید. سخن را سخنسرایان فراوان گفته اند و شعر و سرود شاعران بسیار سروده اند و آهنگ و آواز را نغمه سرایان زیاد سر داده اند. هان، ما نه شاعریم و نه سخنران و نه نغمه خوان. امانتی بودیم که باید تحویل صاحب اصلی مان می شدیم. وظیفه ای داشتیم که باید عمل می کردیم. خونی داشتیم که باید در راه اسلام بر خاک می ریختیم تا فردا و فرداها هزاران هزار حسینی سر از

لینک کوتاه : https://oroumnews.ir/?p=194130

برچسب ها

ثبت دیدگاه

در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.