
به گزارش اروم نیوز، بسیجی شهید ناصرخدایاری در سال ۱۳۴۱ درشهرستان ارومیه متولد شد، تحصیلات خود را تا سوم راهنمایی ادامه داد، اعتقادات و باور های دینی او مثال زدنی بود، بعدازپیروزی انقلاب براثر همین علایق و اعتقادات درسال ۱۳۵۹ رسما به عضویت سپاه پاسداران درآمد و رهسپار مناطق عملیاتی شد.
او از سربازان راستین انقلاب وامام خمینی (ره ) بود، ازهرفرصتی برای تشویق اطرافیان وخانواده خود برای حضور در صحنه های انقلاب و جنگ استفاده می کرد و این انقلاب را برکت خداوند می دانست.
سرانجام بعداز ۷ ماه خدمت درمناطق کردستان درتاریخ ۲/۶/۱۳۶۱ درعملیات یا زهرا (س ) درمنطقه حکی دراثر درگیری با عناصرحزب منحله دمکرات به درجه رفیع شهادت نائل آمد، وعاشقانه به دیدارمعبود شتافت.
شهیدان دریای جوشان عشق هستند که با تمام وجود، خون خویش را در راه حق تقدیم دین اسلام کردند، و شهیدان باغبان باغ انقلاب هستند که غنجه های نشکفته را شکوفا کردندو با فریاد الله اکبر امر به فرماندهی کل قوا دادند، ای بلا جویان دشت کربلا روحتان شاد باد.
در آن روزهایی که همه جا خاک و خون بود وکسی جرات نداشت آزادانه بیرون برود ناصر ۱۷ ساله این جرات را به خود داد و قدرت جنگیدن با دشمن را در وجودش احساس کرد و سراسیمه داوطلب رفتن به جبهه شد.
به سراغ خانواده این شهید بزرگوار رفتیم تا از زبان آنان بشنویم، پس از جستجوی فراوان فهمیدیم که ناصر خدایاری در روستای طسمالو از توابع شهر ارومیه به دنیا آمده است، از خانواده اش کسی به جا نمانده تا زندگینامه این شهید بزرگوار را بررسی نماییم، تنها نام و نشانش اسم کوچه ای در روستای طسمالو بود که به نام این شهید ثبت شده است.
به دنبال هم رزم های ناصر به راه افتادیم، تا اینکه شخصی به نام فریدون خدایار را پیدا کردیم که پسر عمو و هم رزم فریدون خدایار تنها کسی بود که در موقع جان دادن شهید بالای سرش بود و از کودکی با او انس گرفته بود، فریدون با چشم های گریان خاطرات آن روزها را برایمان تعریف کرد.
هم رزم این شهید بزرگوار گفت: ناصر از دوران بچگی عاشق ائمه اطهار بود و در ایام محرم در دسته های عزاداری از جان و دل کار می کرد بزرگتر که شدیم عشق او بیشتر شد، و به عشق ائمه شعر سرود و همه آن شعر ها را جمع آوری و به نام نوکر حسین در یک دفترچه نوشت و همیشه به همراه داشت تا در تمام مجالس عزا شعر و روزه خوانی کند.
در سال ۶۱ که دشمن همه جا را به آتش کشیده بود، ناصر پیش من آمد و گفت: می خواهم به جبهه بروم ولی پدرم اجازه نمی دهد از این رو باید بدون اجازه بروم و در راه وطن خویش بجنگم.
من که عاشق ناصر بودم و دوری از او عذابم می داد گفتم من هم با تو می آیم، و از جلوی بیمارستان عارفیان که آن زمان حوزه بسیج بود به جبهه رفتیم و یک نامه برای پدرانمان نوشتیم.
بعد از دو ماه به خانه برگشتیم و سه روز ماندیم و دوباره برگشتیم، و این بار ۶ ماه از خانواده به دور ماندیم و بعد از ۶ ماه یک هفته به مرخصی آمدیم.
موقع برگشتن ناصر روی عمویم را بوسید و گفت: پدر جان حلالم کن شاید دیگر همدیگر را ندیدیم، عمو هم دست به سر ما کشید و ما را به خدا سپرد.
باز هم برگشتیم به جبهه و ناصر به خاک جبهه سجده کرد و گفت قسم به خاک پاک وطن اجازه نمی دهم یک وجب از خاکم به دست دشمن بیافتد و با فریاد الله اکبر و جانم فدای رهبر به میدان جنگ رفتیم.
پس از سه ساعت جنگ پی در پی گلوله ای به نزدیکی قلب ناصر اثابت کرد و این گلوله او را از پای درآورد، لحظه آخر جان دادن آن دفترچه را به من داد و گفت: روضه بخوان و من هم روضه علی اکبر را خواندم ودیدم ناصر به من می گوید این دفترچه را نگه دار و در عزاداری ها روضه بگو و بعد جان به جان آفرین تسلیم نمود.
دو روز بعد به روستای طسمالو آمدم وخبر شهید شدن ناصر را به خانواده دادم، زن عمویم به ناصر وابسته بود و وقتی جنازه معصوم ناصر را دید در هنگام خاکسپاری او هم سکته کرد و به ناصر ملحق شد و عمویم هم از داغ عزیزان بعد از دو سال از دنیا رفت.
از آن سال به بعد نوکری امام حسین را کردم و به ارتش ملحق شدم و به وطن خویش خدمت کردم اما هیچ وقت ناصر را فراموش نمی کنم و در مجالس عزا داری از روی دفتر ناصر روضه می خوانم.
ای سرفرازان وطن، عاشقان گلگون کفن، و ای نام آوران، راهتان پاینده و روحتان شاد باد.
انتهای پیام/



