
به گزارش سرویس دفاع مقدس اروم نیوز ،شاید شهید تنها واژه ای باشد که در عمل معنا شود . چون او شهد نوشیده و شهید شده . من چه گویم از شهید .
شاید شهید تنها واژه ای باشد که در عمل معنا شود. چون او شهد نوشیده و شهید شده. من چه گویم از شهید.
صبح بود، مدرسه بودم که خبر دادند قرار است به یک اردوی مناطق جنگی برویم تحت نام کاروان راهیان نور.
من زمانی متولد شده بودم که جنگ پایان یافته و در مورد جنگ و دفاع مقدس اطلاعات زیادی نداشتم. و از این به بعد دوست داشتم بیشتر در مورد دفاع مقدس و شهید بدانم.
آخر این شهید کیست؟ این شهید کیست که به راحتی جان خود را فدا می کند ؟ در مقابل این جان دادن آیا چیزی هم دریافت می کند؟ و یا نه اصلاً با کدام عشق و دلگرمی جان شیرین و عزیز خود را فدا می کند؟ این و ده ها سؤال دیگر ذهنم را به خود مشغول کرده بود.
وقتی وارد کلاس شدم، باز هم این سؤالات ذهن مرا به خود گرفته بود.
دوباره این مسئله ها ذهن من را با خود برد. این شهید کیست، که این قدر مورد تحسین است؟ او کیست که بعد از این همه سال نامش زنده مانده است؟ از کدامین مکتب درس گرفته و پا به میدان جهاد گذاشته؟ بی شک چیز بهتری در مقابل این جانش دریافت خواهد کرد وگرنه بدین راحتی جان خود را تقدیم نمی کرد، کدام عامل سبب شد که شهید بعد از این همه سال نامش باقی بماند؟ غرق در افکارم بودم که ناگهان زنگ زده شد. کیف خود را برداشتم و با ذهنی کنجکاو برای یافتن پاسخ سؤالاتم به راه افتادم. قدم قدم زنان به خانه رسیدم. به خانه که رسیدم فهمیدم که خواه ناخواه خیلی به شهداء علاقه مند شده ام. پس فکر کردم که بهترین فرد برای پاسخ دادن به سؤالاتم همرزمان شهیدان هستند. یکی دو تا از رزمندگان دفاع مقدس را می شناختم. در مسجد با آنها ملاقات کرده بودم. پس تصمیم گرفتم که قبل از رفتن به این مناطق جنگی حتماً از کسانی که این مناطق را زنده نگهداشته اند اطلاعاتی کسب نمایم.
ظهر بود، روی رختخواب دراز کشیده بودم. نمی دانم چطور شد یکدفعه خوابم برد. حوالی عصر بود که یکباره با صدای مادرم از خواب بیدار شدم. شور عجیبی را در خود احساس می کردم. دو روز مانده بود تا رفتن به مناطق جنگی. نزدیک مغرب که شد زود وضو گرفتم و به مسجد رفتم. وارد مسجد که شدم. تمام نگاهم به در بود تا شاید یکی از این رزمندگان دفاع مقدس را ببینم.
نماز جماعت شروع شد. بعد از نماز دوباره به اطرافم و جمعیتی که در مسجد بودند نگاه انداختم. ووقتی به پشت سرم نگاه کردم همان رزمنده ای را که هر شب در مسجد می دیدم، یافتم. بلند شدم و در کنار او نشستم. سلامی کردم و بدون مقدمه از او خواستم که در مورد شهید برایم صحبت کند. سرم را پائین انداختم تا خوب به صحبت های او گوش دهم. و او اینطور شروع کرد.
گفت : جانم. شهید عاشقی است. او کسی بود که بی تابانه به دنبال معشوق خود گشت و وقتی او را یافت بی صبرانه ذوب او شد. دوباره گفت : عزیز دلم، این دو بیت از حافظ را تمامی شهیدان از برداشتند و با خود بردند:
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
و ادامه داد: به واقع شهیدان ملائکه ای بودند برروی زمین، که تاب دوری معشوق خود را نیاوردند و دوباره به عرش عشق برگشتند. شهید مایه افتخار همه است زیرا بزرگترین سرمایه خود را یعنی جان خود را فدا کرد، و شهید وقتی جمال معشوق خود را دید، دیگر جانی را در خود ندید و به راحتی معشوقش را در آغوش گرفت.
و بعد، از او خواستم که در مورد واژه عشق برایم بگوید؟ و او اینطور گفت: شهیدان بی ریا و گمنام جان دادند. همانند اسوه ی خود امام حسین (ع). آنها فرهنگ خود را از مکتب امامشان گرفته بودند. مکتب شیعه بر اصول، استواری بناست. و گفت: که شیعه یعنی شیر، یعنی شیرمرد، شیعه یعنی در عین تواضع و اخلاص که دارد در مقابل بی عدالتی و زورگویی نمی تواند خاموش بنشیند. پس وقتی دشمن بعثی به کشورمان هجوم آورد، نوجوانان و جوانان، وحتی پیرمردهای ما به ندای امام راحلشان لبیک گفتند، و بدون هیچ دلهره ای پا به میدانی گذاشتند که بعدا آن را برای همیشه زنده داشتند.
بعد فرمود: شاید این کلام ارسطو فیلسوف یونانی را شنیده باشی که بیان می داشت: که ما تا می توانیم باید خود را جاودانه سازیم. شهیدان دریافته بودند که سرای آخرتی هست و انسان همیشه جاویدان است، و این سرای دنیا، سرای گذر به جاودانگی است. پس شهیدان گفتند که چه بهتر در همین سرای دنیا هم برای همیشه به نیکنامی و سربلندی خود را جاودانه سازیم.
و اینطور برای من ادامه داد: که ما آدمها از شروع صبح تا شب در حرکتیم. به واقع دنبال چه می گردیم. از این کار به آن کار. از این دوست به آن دوست. فعالیت. خوردن، خوابیدن، تفریح. ولی آیا انسان با این موارد معنادار می شود. این ها که خاتمه یافتنی است. ولی پسرم این را بدان که انسان با این موارد کامل نمی شود. وبدنبال یک چیز جاودانه می گردد، تا به خود و زندگی و فعالیتهای زندگیش معنا بدهد و بتواند جاودانه بماند. این جاوید ماندن میل همه ی انسان هاست پس شهیدان گشتند و کسی را پیدا کردند که می توانستند با اتصال به آن جاودانه ی خود را جاوید کنند. و بعد از آنکه این خدای جاوید را در دین خود دیدند، به طرفش رفتند و او را لمس کردند، ولی این دوری تاب آنها را بریده بود، پس عشقی سراسر وجودشان را گرفت، و بعد از این بود که خود را معنادار دیدند و گفتند : که چه بهتر در راه این معشوق جاوید، خود را نیز جاودانه کنیم.
وقتی سرم را بالا آوردم و به چهره اش نگاه کردم، دیدم که اشک به گونه هایش جاری شد. و بعد از او تشکر کردم و با ایشان خداحافظی کردم.
اما روز اردو فرا رسید. یک پیشانی بند(یازهرا)، و یک چفیه به همه دادند.
برای دیدن میدان هایی که گام های این شهیدان بر روی آن گذشته بود، لحظه شماری می کردم. در تمام طول راه به حرفهای آن رزمنده ی بزرگوار فکر می کردم، و چون رسیدیم ؛ همه عشق دیدم و عاشق، همه دل دیدم و دلدار، سرتا سر شوق بودم، واقعا بوی بهشت به مشامم می رسید. الحق و الانصاف این جا بهشت زمین است، و ملائک در این سرزمین حضور دارند، این جا،جاییست که افراد بهترین معامله را انجام دادند. احساس پرواز داشتم. احساس پوچی را کنار زده بودم، و خود را معنادار حس می کردم.
وقتی از ماشین پیاده شدم، احساس می کردم که پایم روی زمین نیست. واقعا سرزمین عجیبی بود. احساس هویت می کردم. چون خدای خود را حس می کردم. احساس بقاء می کردم. احساس معنادار شدن تمام وجودم را گرفته. برای من که نسل بعد از جنگ بودم، شناخت پیشینیان خود، که چقدر با عزت رفتند، احساس عزتمندی به من می داد.
روحیه ام مستحکم و قوی شده بود. دریافتم که پشتیبان قوی و عزتمندی از نسل پیش خود دارم.
پلاکاردهای زیبایی در میانه راه بود : کجایند مردان بی ادعا – واینکه با وضو وارد شوید –،کجائید ای شهیدان خدایی. وقتی این پلاکاردها را می خواندم، دل از جانم می ربودند.با خود فکر می کردم،حالا که اینها رفته اند، باید راه آنها را ادامه داد. بهای ماندن ما را،آنها با خون خود دادند، پس همیشه مدیون آنهائیم. و از آن به پس، تصمیم گرفتم. که حال جبهه و جنگی نیست. در جبهه علمی پشت سنگر علم مجهز شوم و به سوی سربلندی کشورم و دین و اعتقادم گام بگذارم و از این به بعد از اصولی که شهیدان پیروی کردند، پیروی کنم. و تا می توانم خودم را جاودانه سازم.
محمد ابراهیم خواجه



