• امروز : دوشنبه - ۲۳ شهریور - ۱۴۰۵
  • برابر با : 2 - ربيع ثاني - 1448
  • برابر با : Monday - 14 September - 2026

نگاه های نافذ سردار حنیفه درستی به رزمندگان

  • کد خبر : 176411
  • ۱۱ شهریور ۱۳۹۳ - ۰:۰۰

در چهره این رزمنده چیزهایی دیدم که در هیچ جا ندیده بودم، به یقین می گویم او در این عملیات شهید می شود! به گزارش سرویس دفاع مقدس اروم نیوز ،یکی از همرزمان شهید حنیفه درستی نقل می کند:درست یادم نیست چند کیلومتر پیاده روی کرده بودیم ، ظهر بود و می بایست در کانال […]

در چهره این رزمنده چیزهایی دیدم که در هیچ جا ندیده بودم، به یقین می گویم او در این عملیات شهید می شود!

به گزارش سرویس دفاع مقدس اروم نیوز ،یکی از همرزمان شهید حنیفه درستی نقل می کند:درست یادم نیست چند کیلومتر پیاده روی کرده بودیم ، ظهر بود و می بایست در کانال می ماندیم. نیرو ها هم خسته و گرسنه بودند.نشسته و با تیمم نماز را خواندیم. مسئول تدارکات تن ماهی ها را پخش می کرد و من هم با چند نفر از بچه ها، پیش آقا حنیف بودم.

یکی از بچه های سلماس هم که کنار  ما بود ،رو کرد به آقا حنیف و گفت: برادر درستی، این کلاش ( کلاشنیکف ) را از سلماس باخودم آورم تا جلوی دشمن بعثی بایستم! من دیدم آقا حنیف با شنیدن حرف های آن رزمنده یک جوری شد. چشم از او بر نداشت و پشت سر هم گفت انشاا… انشاا… و تند تند نفس کشید.با صدای مسئول تدارکات که می گفت: غذایتان سرد نشود، همان برادر برای گرفتن تن ماهی از  پیشمان رفت.

آقا حنیف به من گفت: سلیمان! توکل به خدا خیر است انشاا… در چهره این رزمنده چیزهایی دیدم که در هیچ جا ندیده بودم، به یقین می گویم او در این عملیات شهید می شود!اسم آن برادر داهیم بود و در همین عملیات شهید شد.

برادرکریم شرفخانی هم رزم حاج حنیف در عملیات فتح المبین می گوید:

بیسیم چی آقا حنیف بودم و همیشه توفیق همنشینی با او را داشتم. قبل از عملیات، آخرین دعای کمیل در گروهان برگزار شد. معمولا دعاهای قبل از عملیات حال هوای خاص به خودش می گرفت. در خلوت دل بچه ها، غلغله به پا می شد .

در شب های عملیات گویی بچه ها به حنابندان می رفتند. شوخ طبعی های شان گل می کرد، التماس دعای آن سوی قیامت را به هم دیگر می کردند. آقا حنیف پس از پایان دعا، چند نفر را به من نشان دادند و گفتنند که از چهره این بچه ها نور می بارد، باید به آنها متوسل بشویم ، حتما شهید بر می گردند!

وقتی مرحله اول عملیات را انجام دادیم و فرمانده کماندوهای عراقی که یک سرهنگ بود، اسیر گرفتیم، او شکسته بسته به فارسی

 گفت: شب که حمله کردید احتمال دادیم یک لشگر به ما حمله کرده است، تعدادتان همین اندازه بود!؟

از قضا پس از تحویل منطقه، دعای توسل که بر پا کرده بودیم، آقا حنیف مثل همیشه بی صدا گریه می کرد. وقتی دعا تمام شد رو کرد به بچه ها گفت که همین بچه های شهید به ما عزت دادند. قدرت ما را در چشم دشمن بزرگ جلوه دادند و شروع کرد به نام بردن تعدادی از رزمندگان گروهان که قبل از عملیات در دعای کمیل، آنها را به من نشان داده بود. به جز سه نفر از آنان، همه شان شهیدشده بودند.

 از کتاب «حنیف»

لینک کوتاه : https://oroumnews.ir/?p=176411

برچسب ها

ثبت دیدگاه

در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.