
فرحناز رسولی در گفت و گو با خبرنگار اروم نیوز از خاطرات همسرش شهید سعید قهاری چنین سخن می گوید: در سال ۱۳۶۳ یکی از دوستان برادرم، بنده را برای حاج سعید خواستگاری کرد اما پدرم زیاد با این ازدواج موافق نبود، و می گفت زندگی با یک سپاهی خطرات زیادی را به همراه دارد و شما ممکن است با مشکلات زیادی روبه رو شوید و همسرت در این راه شهید، اسیر، و یا جانباز شود.
نهایتا پدرم با این ازدواج موافقت کرد و من هم شرایطی برای زندگی داشتم که حاج آقا همه آن شرایط را قبول کرد و ما در آن سال با مهریه ۲۰۰ هزار تومان زندگی ساده خود را آغاز کردیم.
روزهای اول زندگی خویش را در جوانرود کردستان سپری نمودیم و با امکانات کمی که در دست داشتیم، زندگی را اداره می کردیم.بعد از اتمام ماموریت حاج سعید در جوانرود، به شهر پاوه منتقل شدیم، منزل ما درست در وسط محوطه پادگان سپاه بود و یادم هست که یک نانوایی در آنجا بود که ما هیچ وقت نمی توانستیم نان تازه تهیه نماییم، یک روز حاج آقا در منزل بود و من گفتم که نان تازه بگیر و بیار تا صبحانه بخوریم، من آن روز فقط رفتنش را دیدم و تا دو ماه نیامد وآن زمان فقط یک تلفن داخلی بود که اکثرا قطع بود و در این دو ماه از هم بی اطلاع بودیم.
یک روز تلوزیون را روشن کردم و دیدم، عملیات والفجر۸ پخش می شود و سرود مادر برام قصه بگو به گوش می رسد و فهمیدم که حاج آقا به این عملیات رفته است، زندگی در پادگان سپاه که مورد هدف بمباران شیمیایی بود و از طرفی هم با یک بچه سه ساله واقعا سخت بود.زمانی که شهر را بمباران شیمیایی کردند خانه ما از دود و ترکش و شیشه خورده پر شد و من با صدای گریه بچه او را پیدا کردم و از پنجره بیرون را نگاه کردم و دیدم همه جا خون سرازیز شده و مجروحان روی زمین ناله می کنند و ما در آن شرایط زنده ماندیم.
۱۶ بار اسباب کشی منزل داشتیم
حاج سعید ۱۶ بار منزل را اثاث کشی کردند و هر بار غم غربت و تنهایی را به جان خریده و تمامی مشکلات را فراموش می کردیم.در یکی از آن روزها ضد انقلاب ها در یکی از مناطق اشنویه قصد اغتشاش داشتند در آن ایام حاج آقا جانشین لشکر۳ حمزه سیدالشهدا بود و با شنیدن این خبر به سوی اشنویه حرکت کرد، این بار هم دلم پر از آشوب شده بود گویا برایم الهام شده بود که برای حاجی اتفاقی می افتد در موقع خداحافظی زبانم بند آمده بود، وتنها کاری که از دستم بر می آمد دعا کردن بود.
تب بالای ۴۰ درجه حاج سعید، نای صحبت کردن را از او گرفته بود
بعد از به اتمام رسیدن عملیات، گوشی داخلی زنگ خورد و من گوشی را برداشتم حاج آقا با آن صدایی که قبلا آن را تجربه نکرده بودم به من گفت نگران نباش من خوبم فقط از ناحیه پا مجروح شده ام و الان در بیمارستان نقده بستری هستم گوشی را گذاشتم و به همراه راننده، خودم را به نقده رساندم، برخلاف صحبت تلفنی حال حاجی خیلی وخیم بود، بر اثر تب بالای ۴۰ درجه و عفونت شدید نای صحبت کردن نداشت.
پزشکان تصمیم به قطع پای حاجی گرفتند
پزشکان رای به قطع کردن پای او دادند ولی یک جراح اورتوپد در یک عمل جراحی موفق پایش را بهبود بخشید و حاج آقا از این امتحان الهی سربلند پیروز آمد، تا اینکه این عاشق وارسته در اسفند سال ۸۵ پس از سالها نبرد در جهنم دره خوی به همراه سردار درستی، زمانلو، پروینی و۱۱ نفر دیگر به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.
بچه ها آمادگی شنیدن خبر شهادت بابا را داشتند
فرزند ارشد شهید سعید قهاری عباس نام دارد که عضو سپاه است، بنت الهدی و فاطمه و احمد نیز از دیگر یادگارهای شهید قهاری هستند.همسر شهید قهاری می گفت حاج سعید فرزندان را برای پذیرش خبر شهادتش آماده کرده بود، بطوریکه پس از شنیدن خبر پرواز پدرگفتند: بابا بالاخره به هدفش رسید.



