• امروز : جمعه - ۲۷ شهریور - ۱۴۰۵
  • برابر با : 6 - ربيع ثاني - 1448
  • برابر با : Friday - 18 September - 2026

شهید پروینی، خلبان مخصوص شهید صیاد شیرازی

  • کد خبر : 186632
  • ۰۳ آبان ۱۳۹۳ - ۰:۰۰

همسر شهید پروینی می گوید: کمال خلبان مخصوص شهید صیاد شیرازی بود و وی همیشه تاکید داشت با خلبان آذری که منظورش کمال بود به ماموریت ها اعزام شود. به گزارش اروم نیوز، شهید کمال پروینی در سال ۱۳۴۵ در روستای شیرآباد ارومیه دیده به جهان گشود، و در دامان پدر و مادری مذهبی پرورش یافت. […]

همسر شهید پروینی می گوید: کمال خلبان مخصوص شهید صیاد شیرازی بود و وی همیشه تاکید داشت با خلبان آذری که منظورش کمال بود به ماموریت ها اعزام شود.

به گزارش اروم نیوز، شهید کمال پروینی در سال ۱۳۴۵ در روستای شیرآباد ارومیه دیده به جهان گشود، و در دامان پدر و مادری مذهبی پرورش یافت.

وی در سن ۲۰ سالگی در کمیته انقلاب اسلامی سنندج مشغول به خدمت شد و همزمان در دانشگاه افسری ادامه تحصیل داد و بعد از اتمام تحصیلات دانشگاهی به دوره خلبانی راه یافت.

شهید کمال پروینی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به مدت ۶ سال در پاکسازی میادین مین در کردستان و دشت آزادگان، اهواز و شلمچه فعالیت کرد و پس از آن برای گذراندن دوره عالیه به اصفهان و از آنجا به کرمانشاه اعزام شد.

و در نهایت در سال ۸۵ وارد هوانیروز ارومیه شد و به درجه رفیع شهادت نائل گشت.

وجیهه پروینی، همسر سردار شهید کمال پروینی در گفت و گو با خبرنگار اروم نیوز با ذکر خاطراتی از شهید پروینی گفت: کمال پسرعموی پدرم بود او به دلیل اخلاق و رفتار خوبی که داشت زبانزد خاص و عام بود، زمانی که خانواده اش به خواستگاری من آمدند با شناختی که از وی داشتم پیشنهادشان را قبول کردم.

مراسم عقد و عروسی ما با مهریه ۵۰۰ هزار تومان در سال ۱۳۶۹ برگزار شد، آن زمان من ۱۹ سال داشتم و کمال ۲۳ ساله بودکه یک زندگی کاملا ساده و به دور از تجملات را در کنار هم آغاز کردیم.

بعد از تشکیل زندگی مشترک هر دو ادامه تحصیل دادیم من در شغل معلمی به خدمت مشغول شدم و کمال راه خدمت به وطن و انقلاب اسلامی را پیش گرفت.

کمال در زندگی همیشه صبور و خنده رو بود و هیچ گاه خنده از لب های کمال محو نمی شد و در سخت ترین شرایط نیز سعی می کرد با کلماتی دلنشین و طنزآلود با ما صحبت کند.

در تمام دوران عمر کوتاهی که داشت کمال الگوی متانت و وقار، سخت کوشی ودین داری بود، او بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد بود و کسی را آزار نمی داد.

او بسیار فروتن بود و ما تا لحظه شهادت نمی دانستیم که چه درجه ای دارد، وقتی بچه ها از او سوال می کردند که بابا تو چه درجه ای داری؟ میگفت: من سرباز اسلام هستم.

کمال خلبان مخصوص شهید صیاد شیرازی بود و همیشه تاکید داشت با خلبان آذری که منظورش کمال بود به ماموریت ها اعزام شود.

حاصل زندگی مشترکمان دو دختر است که دختر بزرگم زهرا متولد سال ۱۳۷۱ است که در رشته پزشکی در شهر تبریز مشغول به تحصیل است و دختر کوچکم هانیه هم متولد سال ۱۳۷۳ است که و در رشته IT درس می خواند.

سردار همیشه به من توصیه می کرد که دخترانی با حجاب و مومن تحویل جامعه دهم، او به درس و نماز خواندن آنها خیلی اهمیت می داد.

شب قبل از شهادتش، خواهرم منزل جدید گرفته بود، تصمیم گرقتیم به دیدار خانواده خواهرم برویم، موقع برگشتن به منزل به دخترم زهرا گفت در منزل را باز کن، زهرا هم جواب داد: بابا جان در سنگین است من نمی توانم، و کمال گفت: اگر برای من اتفاقی بیافتد تو باید این در را باز کنی و زهرا هم در را باز کرد.

فردای آن روز کمال برای ماموریت قرار شد برای ماموریت به شهر خوی برود موقع خداحافظی او با حالتی عجیب از من خداحافظی کرد..

این همسر شهید می گوید: زمانی که کمال به شهادت رسید من در مدرسه بودم وقتی به منزل آمدم بستگان مدام به من زنگ می زدند که از کمال چه خبر؟ و من غافل از همه چیز می گفتم دیروز بهش زنگ زدم و او گفت تازه به خوی رسیده است، بعد از آن دیگر خبری از او ندارم، از تماس های پی درپی فامیل نگران شده بودم گوشی را برداشتم و به کمال زنگ زدم، ولی گوشی اش خاموش بود، به شهید بدیعی زنگ زدم که او هم ۶ ماه بعد از کمال شهید شد، گفتم از کمال خبری دارید؟ چرا گوشی او خاموش است؟ و اوصحبتی از شهادت کمال نکرد.

به طرف خانه مادرم راه افتادم تا از آنجا زنگ بزنم و اگر اتفاقی هم افتاده باشد، بچه ها نترسند، مسیر خانه ما تا خانه مادرم ۵ دقیقه بود و من در این ۵ دقیقه سه بار زمین خوردم و پاهایم قدرت راه رفتن نداشت، زمانی که رسیدم متوجه شدم که کمال شهید شده است.

همسر شهید پروینی می افزاید: حس عجیبی داشتم، دنیا در نظرم تاریک شد، چون دنیا بدون کمال برایم مفهومی نداشت، خیلی به او وابسته بودم و این خبر مرا از پا درآورد، ولی به یاد حرفهای سردار افتادم و به هر طریقی بود این خبر را به بچه ها دادم، دختر بزرگم ۱۴ ساله بود و دختر کوچکم ۱۲ سال داشت.

بچه ها خیلی بی تابی می کردند و بهانه بابا را می گرفتند، و من به یاد حرف های کمال آنها را دلداری می دادم، بعد از سه روز پیکر پاک شهدا را به ارومیه آوردند، به چهره اش نگاه کردم، خنده همیشگی بر لب هایش جاری بود، و معصومانه و راحت خوابیده بود.

انتهای پیام/

لینک کوتاه : https://oroumnews.ir/?p=186632

برچسب ها

ثبت دیدگاه

در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.