به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «اروم نیوز»، رقیه وکیلی خبرنگار و فعال رسانهای در یادداشتی نوشت: جایی میان ویرانی و خاکستر، میان دودها و سقفهای فرو ریخته، هنوز نشانههایی از زندگی باقی ماندهاند؛ چیزهایی کوچک و خاموش که اگرچه قدرت سخن گفتن ندارند، اما هزار داستان ناگفته را در دل خود حمل میکنند. عروسکها، دفترچههای نقاشی، کفشهای کوچک کنار هم افتاده هرکدام سندی هستند از زندگی کوتاهی که فرصت ادامه یافتن نداشت.
وقتی باد میان آوارها میپیچد، انگار صدای خندههای رهاشدهای را با خود حمل میکند؛ خندههایی که روزی از دل همین خانهها بلند میشد. همان کودکانی که با شیطنتهایشان فضای خانه را پر میکردند، حالا نیستند تا به عروسکهایشان جان بدهند. نبودنشان، سنگینتر از هر خرابهای بر زمین نشسته است.
خیلی وقتها، میان تصاویر و روایتها، نگاه ما روی همین اشیای کوچک گیر میکند. انگار عروسکها زبان دارند و از دل شکسته و رویاهای گمشدهی صاحبانشان حرف میزنند. رشتهی اتصال ما با کسانی میشوند که دیگر حضورشان را نمیتوان دید، اما نبودشان را به هزار شکل میتوان احساس کرد.
نوروز برای کودکان همیشه فصل شکفتن است؛ فصل لباسهای تازه، دستهای رنگی، دویدنهای بیدغدغه و شوق دیدن عیدی در مشتهای کوچک. اما برای برخی از این کودکان، نوروز تنها تقویمی است که ورق خورد، بدون آنکه بوی سبزه و سنبل در آن جاری شود. بهاری که دیگر نمیتواند لبخندشان را بازتاب دهد، بهاری که بیصدا از کنارشان گذشت.
در چنین لحظاتی، انسان درمییابد که جنگ فقط به دیوارها و خیابانها آسیب نمیزند. جنگ حافظه جمعی را هم زخمی میکند. ابتدا صداها قطع میشوند، بعد رنگها کمنور میگردند، و در نهایت امید از میان روزهای مردم رخت برمیبندد. اما میان این تاریکی، همین عروسکهای رهاشده بر زمین، روشناییهای کوچکی هستند که نمیگذارند قصه تمام شود.
گاهی کافی است کسی یکی از این عروسکها را از خاک بیرون بیاورد، گردوغبارش را فوت کند، و به چشمهای شیشهای سردش نگاه کند تا سنگینی یک جهان غم را حس کند. اما در همان نگاه، نوعی عهد پنهان نیز شکل میگیرد؛ عهدی برای به یاد آوردن.
یادآوری یک مقاومت آرام است. نوعی ایستادن در برابر نابودی مطلق. وقتی نام کودکی گفته میشود، وقتی داستان کوچکش تعریف میشود، وقتی عروسکش دوباره در دست کسی قرار میگیرد اگر آن کودک دیگر نباشد روایتی زنده میماند که نمیتواند زیر خاک مدفون شود.
شاید تمام کاری که از ما برمیآید همین باشد: روشن نگه داشتن شعلهای کوچک در دل. اینکه نگذاریم قصهها گم شوند. اینکه اجازه ندهیم فراموشی، دومین مرگ را برای کسانی بیاورد که یکبار در هیاهوی جنگ خاموش شدند.
اگرچه غم، سهم بزرگی از این روایت دارد، اما در پس هر نشانهی کوچکی از زندگی باقیمانده، امیدی آرام میجوشد؛ امیدی که میگوید هنوز میتوان مهربان بود، هنوز میتوان یاد کرد، و هنوز میتوان مراقب بود تا فرداها کمتر زخمی باشند.



