
به گزارش سرویس دفاع مقدس اروم نیوز ؛
درس اول :
فرمانده تیپ اباعبدا… الحسین(ع) بود،تنها بر نیروهای تیپ فرمانده نبود ، فرمانده همه آنهایی که نیروی ایشان بودند و حالا بازنشست و یا در سایر یگانها مشغول بودند نیز بود . فرمانده دلها بود ، بسیجیانی که وی را می شناختند و به ظاهر هیچ رابطه رسمی با وی نداشتند ، کسانی که منتقد وی بودند ، و چه رسد به کسانی که از نزدیک تحت فرمانش بودند و یا می شناختند و دوستش می داشتند ، همه آرام ، مثل دریا عمیق و مثل آسمان آبی و بیکران ، وقتی خبر شهادتش پیچید ، همه طوفانی شدند ، دیگر منتقدی نبود ، و حتی منتقدان بیشتر از دوستداران آه کشیدند و گریستند ، در تشییع جنازه و در مراسم وداعش مردمی را نظاره گر بودم پدر از دست داده ، چگونه وقتی پدر حضور دارد فرزندان قدر نعمت بزرگ حضور را کم احساس می کنند ، ولی وقتی رخت از جهان فرومی بندد ، قدر پدر نمایان می شود . سردار درستی برای همه ، بخصوص مردم و رزمندگانش که می شناختند ، چنین بود .
سردار عزیزِ سفر کرده ، دلِ خود با خدای خود چه سان صاف کرده بودی که خدا بر دلها حاکمت کرده بود ؟
درس دوم :
فرمانده تیپ بود و با آن خصوصیاتی که داشت ، خصلتی که هر کس به ملاقاتش می رفت ، در حین بازگشت احساس عزت می کرد ، احساس می کرد مورد تفقد و احترام قرار گرفته و چنین نیز بود ، چنین شخصیتی ، تنها چیزی که کم دارد وقت است ؛ نمی خواستم مزاحمتی ایجاد کنم ، چون برای همه عزیز بود ، ضمن اینکه ارتباط مستقیم کاری نیز نداشتم ، در اولین ملاقات خیلی ساده و صمیمی یافتم ، احساس کردم از دور مراقب عملکرد و حرکاتم هست ، کسانی که در مدیریت حرفی برای گفتن دارند توجه کنند ؟ با این همه بسیار ساده و خاکی یافتم . از مولایش علی(ع) به ارث برده بود ، مصداقی از ابوتراب بود .
در حالی که از سادگی اش در عجب بودم ، در جمعی به همراه سایرین به خدمتش رسیدیم ، وقتی لب به سخن گشود ، سادگی اش یادم رفت ، چون آرایش استراتژیک نیروها در خاورمیانه را مثل استادی و در جملاتی بسیار کوتاه حلاجی کرد ، سخنانش مصداق این بیت از مثنوی ملای رومی داشت :
استخوان و چشم این گرگان عیان بنگرید و پند گیرید ای مهان
مستمعان را متوجه دشمن و اقداماتش و تحرک شایسته در مقابله را یادآور بود ، سادگی برازنده یک بزرگوار است و درسی است فراموش نشدنی برای کسانی که قدم در راه خدمت به این ملت و میهن و اسلام بزرگ دارند .
درس سوم :
محبوبیت سردار تنها به سادگی و جاذبه هایش برنمی گشت ، که این نمود مدیریتی و فرماندهی او بود . در مدیریت راحل عزیز سه محور بسیار شاخص بود و هر سه ی آن قابل توجه و تأمل برای تربیت افسران و فرماندهان آتی است ، و این سه محور ؛ یکی ارزش دادن به کار و نیروی کاری ، دوم ارزش فوق العاده ای به نیروی انسانی می داد ، و سوم متخصص بود و اطاعت از مافوق و سلسله مراتب را مقدم می دانست .
· همیشه مراقب نیروهایی بود که بدنبال کار و خدمت بودند ، بود . چنانکه در سطور قبلی اشاره کردم و در اولین برخورد ، و در حالی که احساس می کردم از یادش رفته ام ، متوجه شدم که از دور مراقب عملکرد و خود بنده هست ، و به همین دلیل بود که وقتی با مشکل برخورد کردم و هیچ کس ، حتی فرمانده مستقیم بنده از حل آن درمانده بود ، به سردار مراجعه کردم و مشکل را طرح کردم ( مشکلی که به کارم مربوط و در روند امورات مانعی جدی بود ) ، بطوریکه باورم نمی شد و بمنظور رفع تکلیف تعریف مشکل و از کم لطفی کسانی گلایه می کردم ، هنوز حرفم تمام نشده بود ، دستور حل مشکل داد و برخلاف تعدادی که در قبال چنین کاری انتظاری مطرح می کردند ، کلمه ای از اینکه انتظارش از بنده چیست ، نگفت ؟ همین کافی بود که منویات ایشان در سرلوحه تلاشهایم باشد و درسی است برای فرماندهان و مدیران که به این رویه بهتر می شود مدیریت کرد .
· نیاز به نیرو داشتم ، به حضورش که رسیدم ، مثل همیشه متفکرانه به حرفهایم گوش داد ، ظاهراً طرح بنده نقصی نداشت و کار ارزش سرمایه گذاری داشت ، یک جمله پرسید ؟ نیروها را از کدام مسیر وارد منطقه می کنی ؟ کوتاهترین مسیری که بشود ، و مزایای آن را عرض کردم ، همه دلایلم را قبول کرد ، به غیر از مسیر انتخابی ، گفت ؛ نیروها بایست از مسیر دیگری حرکت کنند تا به سلامت وارد عمل شوند ، حفظ نیرو، جان نیرو و سلامت جسمی نیروها برایش فوق العاده مهم بود ، حالا می فهمم چرا این همه محبوب دلهای نیروهای تحت امرش بود ؟ چون با جان و دل و خالصانه به نیروهایش عشق می ورزید .
· تاکتیک ایشان فوق العاده بود ، و این تاکتیک را صبر ایشان کاربردی کرده بود ، هیچ وقت حاضر نبود بی گدار به آب زند ، بایست همه جوانب حلاجی می شد ، کم حرف می زد ، ولی وقتی حرف می زد از تجربه و تخصص پشتوانه ای بزرگ داشت ، اهل عمل و احتیاط بود ، یعنی شجاع بود . آنچه شاهدش بودم ؛ دستور و حرف فرماندهِ مافوقش فصل الخطاب بود ، عمل به دستور را بر نظرات تخصصی خود ترجیح می داد ، حرفش را یکبار می زد و بعد به دستور عمل می کرد ، در دو جلسه که افتخار حضور در خدمتش یافتم همین خصلت وی برایم ثابت شد ، برایم سئوال بود که چرا بر نظراتش در مقابل مافوقش اصرار نمی ورزد ؟ « اطاعت از فرماندهی اطاعت از امام است » شعار رزمنده حقیقی و همیشه پیروزِ فرزندان امام(ره) بوده و هست و سردار محمد حنفیه درستی تا شهادتش پایبند به این شعار ماند ، چون فرزند خلف امام(ره) بود .
درسهایی بود که حاصل برخوردهای کوتاهی که تعداد آنها از شمار انگشتان دست فراتر نمی رود ، به قطع و یقین همرزمان وی که عمری در خدمتش بودند ، اگر لب گشایند ، نتیجه اساسی تری برای نسل جوینده دانش مدیریت و فرماندهی خواهد بود .
سردار عزیر ، برایم سنگین بود از بزرگواریت بنویسم ، این قلم به عنایت الهی ، به هدایت دل و با بغض در گلو و با تمام وجود توانست گوشه ای از شخصیت حقیقی تو را بازنماید ، روحت شاد و راحت پررهرو و مستدام باد .
والسلام
ذوالفقار صادقی



