به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «اروم نیوز» علی محمدیان دکترای روابط بینالملل در یادداشتی نوشت: مسئله هستهای ایران از نخستین روزهای طرح، در تلاقی سه سطح تحلیل حقوقی، سیاسی و راهبردی قرار گرفته است. دو سطح نخست همواره کانون بحثهای دیپلماتیک بودهاند، اما سطح سوم، یعنی منطق راهبردی و نظری حاکم بر رفتار هستهای ایران، کمتر بهصورت نظاممند و نظری تحلیل شده است. از اینرو، درک رفتار راهبردی جمهوری اسلامی ایران در حوزه هستهای، مستلزم رجوع به بستر نظری نظم بینالملل است. بر پایه مفروضههای واقعگرایی ساختاری، نظام بینالملل نظمی آنارشیک است؛ بدین معنا که هیچ مرجع اقتدار مرکزی و فرادولتی برای تضمین امنیت دولتها وجود ندارد. در چنین نظمی، هر دولت برای تضمین بقای خود ناگزیر از اتخاذ راهبردهای خودیاری است.
این منطق برای دولتهایی که با تهدیدات وجودی روبهرو هستند و از تضمینهای امنیتی معتبر برخوردار نیستند، اهمیتی دوچندان مییابد. جمهوری اسلامی ایران یک دولت تجدیدنظرطلب نیست؛ بلکه کنشگری عقلانی است که در پاسخ به معمای امنیت و خلأ تضمینهای امنیتی در پی تقویت توان بازدارندگی خود می باشد. از منظر نظریه معمای امنیت، هرگونه افزایش توان دفاعی یک دولت ممکن است از سوی دیگران تهدید تلقی شود و به چرخه اقدام–واکنش دامن بزند.
نکته حیاتی در مورد ایران این است که این چرخه نه از سوی ایران، بلکه از سوی ایالات متحده آغاز شده است. به بیان دقیقتر، معمای امنیت علیه ایران تحمیل شده است. فروپاشی اعتماد و بحران تضمینهای بینالمللی توافق برجام در سال ۲۰۱۵ بهعنوان یک توافق نهادینهشده با هدف ایجاد توازن میان محدودیتهای هستهای ایران و رفع تحریمها شکل گرفت. این توافق در ادبیات روابط بینالملل، نمونهای از همکاری نهادینهشده بر پایه نظریه نهادگرایی نولیبرال تلقی میشد؛ نظریهای که بر اساس آن نهادهای بینالمللی با ایجاد شفافیت، کاهش هزینههای مبادله و ساختن انتظارات مشترک، همکاری میان دولتها را تسهیل میکنند.
اما خروج یکجانبه ایالات متحده در سال ۲۰۱۸ نشان داد در نظام بینالملل آنارشیک، توافقات چندجانبه در برابر رفتار یکجانبهگرایانه قدرتهای بزرگ، فاقد ضمانت اجرایی کافی هستند. این تجربه مؤید آن گزاره بود که در نبود مرجعی اقتدارمند و فرادولتی، اعتماد نمیتواند جایگزین توانمندی بازدارنده شود. از منظر نظریه بازیها نیز رفتار آمریکا در قبال برجام، نمونهای از یک بازی فرسایشی است که در آن طرف قویتر، با نقض تدریجی توافق، در پی تحمیل هزینههای فزاینده بر طرف مقابل است تا او را به تسلیم وادار کند. این همان راهبردی است که در ادبیات راهبردی با عنوان دیپلماسی اجبار شناخته میشود. آنچه در جریان جنگ اخیر و پس از آن رخ داد، این تجربه را کامل کرد.
تفاهمنامهای که با هدف کاهش تنش و ایجاد فضای تنفس سیاسی امضا شد، بهسرعت از سوی ایالات متحده نقض گردید. حملات نظامی مجدد، تحریمهای تازه و اقدامات خصمانه نشان داد واشنگتن تفاهمنامه را نه یک سند الزامآور، بلکه ابزاری تاکتیکی برای مدیریت بحران و خرید زمان میبیند. در چنین شرایطی، تنها راهحل عقلانی برای ایران، بازسازی بازدارندگی در سطحی بالاتر است.
این الگو در تاریخ روابط بینالملل بیسابقه نیست. توافق مونیخ در سال ۱۹۳۸، بهعنوان نمونهای کلاسیک از تضمینهای بیضمانت که در نهایت به جنگ جهانی دوم انجامید، نشان داد سازش با تجاوزکار نهتنها صلح را تضمین نمیکند، بلکه آن را به تأخیر میاندازد و هزینههایش را افزایش میدهد. بازدارندگی هستهای: از منطق نظری تا الزام راهبردی بازدارندگی هستهای در ادبیات روابط بینالملل بر پایه منطق تعادل وحشت استوار است. بر اساس آن، اگر دولتی از توانایی اعمال ضربه دوم برخوردار باشد، دشمن از هرگونه حمله پیشدستانه خودداری خواهد کرد؛ زیرا هزینههای چنین حملهای بهمراتب بیش از منافع آن خواهد بود.
مفهوم ضربه دوم نیز بر این پیشفرض استوار است که یک دولت هستهای، حتی پس از تحمل حمله اول، توانایی پاسخ ویرانگر را حفظ میکند. در طول جنگ سرد، با وجود رقابتهای شدید ایالات متحده و شوروی، دو کشور هیچگاه به رویارویی نظامی مستقیم دست نزدند، زیرا از عواقب یک جنگ هستهای آگاه بودند. ایران نیز با توجه به جغرافیای راهبردی، عمق استراتژیک منطقهای و توان موشکی خود، در صورت دستیابی به سلاح هستهای میتواند به بازیگری دارای ضربه دوم تبدیل شود؛ توانی که برای ایجاد بازدارندگی مطلق در برابر تهدیدات وجودی ضروری است. در چنین شرایطی، دستیابی ایران به سلاح هستهای نه یک اقدام تهاجمی، بلکه واکنشی دفاعی به تهدیدات فزاینده و فقدان تضمینهای امنیتی خواهد بود. در وضعیتی که ایران با حملات نظامی مکرر و تهدیدات وجودی مواجه است، تقویت توان دفاعی، از جمله بازدارندگی هستهای، در چارچوب حق دفاع قابل توجیه است.
با این حال، دانش فنی هستهای بهخودیخود بازدارندگی کامل ایجاد نمیکند. آنچه به سلاح هستهای اعتبار راهبردی میبخشد، آزمایش موفق و اثبات عملی آن است؛ آزمایشی که این پیام صریح را به جهان مخابره میکند که ایران از توانایی فنی و اراده راهبردی برای عبور از آستانه هستهای برخوردار است و هرگونه تجاوز با پاسخی ویرانگر مواجه خواهد شد. این پیام نه از جنس تهدید، بلکه از جنس بازدارندگی اعلامی است؛ همان راهبردی که در ادبیات راهبردی، یکی از مؤثرترین ابزارهای پیشگیری از جنگ شناخته میشود.
مرور تاریخی نشان میدهد تمامی قدرتهای هستهای برای اثبات توانمندی و تثبیت بازدارندگی، آزمایش هستهای انجام دادهاند. برای نمونه، آزمایش هستهای پاکستان در سال ۱۹۹۸، علاوه بر تثبیت بازدارندگی در برابر هند، قدرتهای بزرگ را ناگزیر به پذیرش واقعیت و برقراری روابط متعارف با اسلامآباد کرد. نتیجه آزمایش کره شمالی در سال ۲۰۰۶ نیز تغییر کامل معادله قدرت در شبهجزیره کره بود؛ تا آنجا که امروزه نهتنها از گزینه نظامی علیه پیونگیانگ سخن گفته نمیشود، بلکه در مقاطعی، رئیسجمهور آمریکا ناچار به دیدار با رهبر کره شمالی میشود.
این واقعیت نشان میدهد بازدارندگی هستهای، تنها زبان قابل فهم برای قدرتهای بزرگ است. بنابراین، در معادله فعلی، ادامه وضعیت ایران بدون بازدارندگی هستهای به معنای پذیرش ریسک مداوم حملات و تهدیدات است. دستیابی به بازدارندگی هستهای، هرچند هزینههای کوتاهمدت به همراه دارد، اما در بلندمدت، مصونیت راهبردی و قدرت چانهزنی ایران را افزایش میدهد.
پیامدهای منطقهای و بینالمللی
از تثبیت توازن تا پایان فشار حداکثری دستیابی ایران به سلاح هستهای، معادلات امنیتی خاورمیانه را بهطور بنیادین تغییر خواهد داد. در وهله نخست، توازن قدرت منطقهای را به نفع ایران تثبیت و رژیم صهیونیستی را در موقعیتی کاملا آسیبپذیر قرار میدهد. ثانیا، ائتلافهای نظامی، مانند توافق سهجانبه اخیر را بیاثر میسازد و از همه مهمتر، به سیاست فشار حداکثری آمریکا پایان میدهد؛ زیرا واشنگتن دیگر با یک بازیگر آسیبپذیر روبهرو نیست، بلکه با قدرتی هستهای مواجه است که تحریم و تهدید آن دشوار خواهد بود.
قدرتهای بزرگ نیز در برابر یک دولت هستهای، چارهای جز پذیرش واقعیت ندارند. مهمتر از همه، از منظر نظریه موازنه قوا، وجود چند قدرت هستهای در منطقه میتواند به ایجاد موازنهای پایدار منجر شود که در آن هیچ بازیگری قادر به تحمیل اراده خود بر دیگران نیست. با این حال برخی منتقدان بر این باورند که دستیابی ایران به سلاح هستهای، به مسابقه تسلیحاتی در منطقه میانجامد.
اما این مسابقه از سالها پیش با تلاش کشورهایی مانند عربستان سعودی، امارات و ترکیه که در حال توسعه توانمندیهای موشکی و هستهای خود هستند، آغاز شده است. بنابراین، دستیابی ایران به بازدارندگی هستهای نه آغاز یک مسابقه، بلکه پاسخ به یک مسابقه تحمیلی است. برخی نیز معتقدند آزمایش هستهای به انزوای بیشتر ایران منجر خواهد شد. اما تجربه کره شمالی و پاکستان نشان میدهد انزوای بینالمللی در برابر قدرت هستهای، بهتدریج جای خود را به پذیرش واقعیت و مذاکره میدهد.
در پاسخ به گروهی دیگر که آزمایش هستهای را نقض تعهدات ایران ذیل انپیتی میدانند، باید گفت: اولا، انپیتی حق خروج در شرایطی که امنیت ملی کشور در معرض تهدید باشد را به رسمیت میشناسد. دوم، ایالات متحده و سایر قدرتهای هستهای به تعهدات خلع سلاح ذیل ماده ۶ انپیتی عمل نکردهاند و بنابراین در موقعیت اتهام به ایران نیستند.
سوما، در نظم آنارشیک بینالملل، امنیت ملی بالاترین ارزش است و هیچ تعهد حقوقی نمیتواند مانع از اقدامات ضروری برای حفظ بقا شود. نتیجهگیری در نظمی که تعهدات بینالمللی فاقد ضمانت اجرایی هستند، تفاهمنامهها به ابزار فریب تبدیل میشوند و دشمن از هیچ تجاوزی ابا ندارد. در چنین وضعیتی، تنها راه تضمین امنیت ملی ایران، دستیابی به بازدارندگی هستهای کامل و اثبات آن از طریق آزمایش است. این اقدام نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی راهبردی برای بقای نظام و ملت ایران در برابر تهدیدات وجودی است. ایران با تکیه بر دانش بومی، توان فنی و ظرفیت راهبردهای خود، این مسیر را با موفقیت طی خواهد کرد و نظم جدیدی را در منطقه و جهان پایهگذاری میکند که در آن، هیچ قدرتی جسارت تجاوز به خاک این سرزمین را نخواهد داشت.




