به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه خبری تحلیلی «اروم نیوز»، نزدیک به یک ماه از آن حمله ناجوانمردانه میگذرد؛ حملهای که نه فقط یک فرمانده، که تکیهگاهِ قلبی از جنس ایمان و صلابت را از ملت ایران ربود. روزهای سختی بر کشورمان میگذرد؛ روزگاری که واژگانی چون «جنگ موشکی»، «دفاع»، «رزمنده» و «شهادت» دیگر نه در اخبار که در متن زندگی روزمره شهروندان نقش بستهاند.
برای کسی که سالهاست در حرفه خود، بحرانهای متعددی را از سرگذرانده، نوشتن از شهادت رهبر و حملات ددمنشانه دشمن، سختترین مأموریت است. اما شاید امروز بیش از هر زمان دیگر، قلم رسالتی جز ثبت جنایات این رژیم دژخیم در تاریخ ندارد. فرماندهان سپاه و رزمندگان، جان در کف دست گرفتهاند و در میدان حاضرند، اما نظم و امنیت شهر پس از اغتشاشات، نیازمند تدبیری هوشمندانه بود؛ تدبیری که در همان فرمانِ کوتاه فرمانده سپاه خلاصه میشد: «میدان با ما، خیابان با شما».
اینگونه بود که رمضان و زبان روزه، حرارت حضور را کم نکرد. تحویل سالِ نوروز هم نتوانست جمعیت را از میدان جدا کند. برای شبهای متوالی، صحنهها آنچنان در ذهن رژه میرفتند که باوری عمیق در جان نقش میبست: ما در جنگی تمامعیار به سر میبریم. شاید سن برخی از ما به سالهای دفاع مقدس نرسد، اما امسال، در دو جبهه، طعم جنگ تحمیلی را چشیدهایم.
آماده برای رفتن به میدان ولایت ارومیه شدم. بیاختیار وضو گرفتم. مگر ما رزمندگان کف میدان نیستیم؟

برای نخستین بار بود که احساس میکردم بستن بند کفشها، بستن پیمان با اعتقاد است. در آن لحظه، دیگر نه یک خبرنگار، که رزمندهای بودم از جنس حامیان میهن، دین و حجاب. از میان خیابانهای شلوغ گذشتم؛ خانوادههایی که هر کدام کودکی را در بغل داشتند و پرچم میهن اسلامی را بر دوش میکشیدند.
چهرهها را ورق زدم. مذهبی، چادری، کمحجاب، پسرانی با تتوهای روی دست… تفاوتی نداشت. پیر، جوان، کودک، زن و مرد؛ همه برای «ایران» آمده بودند.
راستش را بخواهید، بودن در کنار این مردم، مرا از زمین بلند میکرد. انگار نه در کف خیابان، که در آسمان و میان ابرها راه میرفتم. با خود زمزمه میکردم، نتانیاهو و ترامپ با خود چه میاندیشند؟ مگر میشود این مردمان را شکست داد که عشق به وطن در خون و پوست و قلبشان نسوخ پیدا کرده است. مگر این پرچم میتواند بر زمین بماند؟
از خودم و افکار دیروزم خجالت کشیدم؛ آن روزها که گمان میکردم اگر جنگی شود، شاید جوانان چنین حامی میدان نباشند. اما این غیورمردان، با جان و دل آماده بودند تا فریاد بزنند: «ما هستیم، تا پای جان برای ایران».

در میان جمعیت، خودروی حمل پیکر شهدا عبور میکرد؛ شهدایی که بامداد جمعه در حملات ددمنشانه آمریکا به فیض شهادت نائل آمده بودند. مردم حلقهوار گرداگرد تابوتها جمع شده بودند. هر کسی برای تبرک، روسری، کلاه و پرچم را به تابوت میکشید. این مردم چه میکنند؟ این عشق از کجا سرچشمه میگیرد؟
بیاختیار، جمله حاج قاسم در ذهنم تداعی شد:«ما ملت امام حسینیم؛ ما عاشق شهادتیم و هیچ ترسی از مردن نداریم. برای وطن، برای میهن، برای اعتقادمان، جانمان را هم میدهیم.»
ارومیه در آن شب، فقط یک شهر نبود؛ میدانی بود برای اثبات این جمله. مردمی که با حضورشان نه فقط از میهن، که از معنا و هویت خود دفاع میکنند، نشان دادند که این پرچم، هرگز بر زمین نخواهد ماند.
اشک دختر ایران روایت غیرت ایرانی است
نگاهم به چهره دختر جوانی دوخته شد؛ دختری که حجاب کاملی هم نداشت، اما سن چندانی از او نمیگذشت. در همان سه، چهار دقیقهای که بیاختیار خیرهاش مانده بودم، قطرات اشک همچون مروارید از گونههایش سرازیر میشد. اما این قطرات، اشک نبود؛ عشق بود، علاقه بود، غیرت بود.
غیرت این دختر جوان کجا و پایکوبی آن وطنفروشان و پهلویبازان کجا؟ هزاران شکر که همشهری شما غیورمردان و غیورزنان هستم.
به سمتش رفتم و از حال و هوایش پرسیدم. نگاهی به چادرِ سر من انداخت؛ بیاختیار دستش به سوی شال رفت تا موهای موجدارش را زیر شال پنهان کند. به او گفتم: «راحت باش.» از حال و هوایش پرسیدم؛ اشک همچون مروارید از چشمان مشکیش سرازیر میشد.
از وطنپرستی گفت، از اینکه جانش را برای میهنش حاضر است بدهد. از رهبر شهیدمان گفت؛ از آن سخنانی که با خط زیبایش بر کاغذی نقش بسته و او چون خطاطی عاشق، آن را نگاه داشته بود.
دختر ایران میگفت: «ایران تنها مال مذهبیها نیست. ما هم حامی میهنمان هستیم. ما با هر مدل لباسی که باشیم، حامی نظامیم و شرمنده شهدا.»
کودک ۸ساله با پرچم آمریکا را به چالش کشید
در میان انبوه جمعیتِ عاشقان وطن، صحنهای رقم خورد که نه در قاب تصویر میگنجید و نه در وصفِ کلمات. خانوادهای چهارنفره، با پسری هشتساله که در میان دریایی از بادکنکهای میکیموس، بیتابانه به سوی پرچمهای حاشیه خیابان میدوید. صدای کودکانهاش در هیاهو گم نمیشد: «بابا، این پرچم رو میخوام!»
از میان بادکنکهای رنگارنگ، پرچم را برگزیده بود. از او پرسیدم: «چرا بادکنک نخواستی؟»
همان کودک، با قامتی کوچک و قلبی به وسعت مردانگی، نگاهی انداخت که اشک را به چشمانم مهمان کرد. بیهیچ تردیدی گفت: آمدم بگم آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند. ترامپ نمیتواند دوستای ما رو شهید کند ما هنوز نمردهایم. آمدیم که بجنگیم.
وطن مادر ماست
وارد سیل از جمعیت عاشقان وطن میشوم چهرهها را مینگرم این غیرت، این عزت، این شرافت وصف ناشدنی است، به سمت مادری میروم که کودک خردسال خود را در آغوش گرفته است از علت حضورش میپرسم این مادر جوان میگوید، آمریکا و اسرائیل هیچ غلطی نمیتوانند بکنند. ما با تمام توان از کشور و میهن خود که همچون مادر برای ماست، دفاع میکنیم. وطن ناموس ماست و اجازه نمیدهیم هیچ متجاوزی به آن تعرض کند.
این مادر غیرتمند با تأکید بر عزم راسخ نسل جوان برای حراست از ایران اسلامی، تصریح کرد: دشمنان بدانند که این ملت با همه توان پای آرمانهای خود ایستاده است و تهدیدات آنان هرگز خللی در اراده ما ایجاد نخواهد کرد.
این همه عشق، اتفاقی ساده نیست. در دل این شلوغیِ پرالتهاب، خدا هست؛ عنایت اوست که راهبری میکند. این شبها وصفناپذیرند، باید لحظهبهلحظهشان در ورقهای تاریخ ثبت شود. نه از سر هیجان، که به رسمِ امانتداری برای نسلهایی که باید بدانند عشق به خاک، گاهی قامت یک کودک هشتساله را به بلندای تاریخ میبَرَد.
گزارش از رقیه وکیلی
انتهای خبر/ و



