
به گزارش سرویس دفاع مقدس اروم نیوز،می خواهیم با امیرعلی اصغری،یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس گفتگو کنیم که در منطقه حاج عمران جانباز شیمیایی شده است.او از حال و هوای جبهه و جنگ برایمان سخن می گوید:
«روزی که پیرانشهر را بمباران کردند،من شیمیایی شدم و در اثر مسمومیت شدید به بیمارستان فاطمیه ارومیه انتقال یافتم.مدتی را در بیمارستان تحت درمان بودم.چون اشتهای غذاخوردن نداشتم،بدنم کاملا ضعیف شده بود.سه ماه بود که به جبهه نرفته بودم و بد جوری حال و هوای جبهه به سرم زده بود تا اینکه بعد از چند روز با اصرار زیاد دوباره به منطقه حاج عمران اعزام شدم.
موقع رسیدن به جبهه،حال و هوای آن جا سرحالم کرد و گویی دوباره زنده شده ام.مدتی در جبهه بودم تا اینکه بعد از دو ماه با دوستم به مرخصی آمدیم.صورت من در اثرمسمومیت شدید جوش زده بود.جوش هایی بزرگ مثل دمل.وقتی جلوی خانه رسیدم،درب منزل را زدم و مادرم در را باز کرد ومرا با صورت جوش زده دید.در آن لحظه با نگرانی بسیار با لهجه شیرین آذری که همیشه به نارنجک «مرجمک»می گفت،فریاد زد:مادرت بمیره که «مرجمک»به رویت پرت کرده اند! نمی دانستم گریه کنم یا بخندم.به مادرم گفتم که مادر جان من جوش در آورده ام،اما باز هم فریاد زد:قربونت برم مادر با این وضع دیگه کسی بهت زن نمیده!زدیم زیر خنده.خدا رحمت کنه مادرم رو خیلی ساده و زود باور بود.
پس از مدتی استراحت،بعد از یک هفته به حاج عمران برگشتیم.در جبهه کارهای جالبی انجام می دادیم.مثلاً ما در سنگر کمد لباس نداشتیم تا لباسهایمان را در داخلش قرار دهیم.با همفکری بچه ها با جعبه های مهمات،۱۲۰کمد خصوصی درست کردیم و از روز به بعد هر کس وسایل شخصی خویش را در آن قرار داد.دیگر جای پوتین،خمیر دندان،واکس و وسایل غذا خوردن مشخص بود.در انتهای سنگر نیز با جعبه مهمات بوفه ای درست کردیم و لوازم ضروری را درآن قرار دادیم.
حسینیه های جبهه دیدنی بود.حالا هیج حسینیه ای آن حال و هوا را ندارد.حسینیه ای که با حضور پرشور رزمنده ها مواجه می شد و با هر اعزام و آغاز و عملیات جان تازه ای می گرفت و نوای نوحه و سینه زنی دسته جمعی شور و شوق مبارزه را در ما می افزود.هنوز هم وقتی به دیوار مسجدی تکیه می دهم آوای قرآن شهدا و طنین «هذا مقام العائذ بک من النار»به گوشم می رسد.
اکنون من یک جانباز شیمیایی ۵۰درصد هستم و با مشکلات زیادی در زندگی مواجه می شوم.قرص های اعصاب زیادی مصرف می کنم و با هر صدای مهیبی از جایم بلند می شوم و نفسم تنگ می شود،ولی هیچ وقت شاکی از این وضعیت نیستم وخدا را شاکرم که به بنده توفیق خدمت به این مرز و بوم را عطا کرده است.»



